1- روال افکارم به این ترتیب پیش رفت: آب از صابون مهم تر است. یعنی که، صابون بدون آب چیست؟ هیچ. صابون با آب است که معنا پیدا می کند. پس منطقا آب می تواند به تنهایی اوضاع را سر و سامان بدهد، و به هر حال این بهتر از هیچی است- می دانید که منظورم چیست.
2- " فاشیستا تو جناح چپ ما بودن و هیچ کی پشت سر ما نبود و تو هم تو سنگر بودی. گلوله از کجا به تو خورد؟ این همیشه برام یه معما بوده."
خیال نداشتم به او بگویم وقتی در حال ریدن بودم سُر خوردم و افتادم رو تپانچه ی خودم و دو تا تیر از هفت تیره در رفت و یک جفت سوراخ تر و تتمیز تو جفت لمبرهام در آورد.
3- من ته پاگرد ایستاده بودم و نعش کش ها را تماشا می کردم که جسدش را از پله ها پایین می آوردند: خیلی راحت و روان، تقریبا بدون هیچ زحمتی، عینهو روغن زیتونی که از شیشه بریزد بیرون.
4- [ نعش کش ها] رفتارشان خیلی خودمانی و بی تکلف بود. همان نگاهی را به نعش ها داشتند که شیر فروش ها به شیشه های خالی دارند. فقط باید برشان داری و ببری شان.
5- چیزی مثل خرگوش سالن تیر اندازی یک هو توی ذهن ام سرک کشید.
6- حالا با آن چشم های ملتمس توله سگی به من خیره شده بود.
7- تنها انتقامی که می توانستم در آن وضعیت بگیرم این بود که آرزو کنم، اگر با سکه ی من زنگ زده به دکترش زنگ زده باشد و به خاطر عود وحشتناک بواسیرش از او کمک بخواهد.
8- کلماتی که از دهن اش درآمد خشک خشک بود. صداش طوری بود که انگار صحرای آفریقا دارد حرف می زند.
9- تبهکاره به حرفش عمل کرد و رفت و روی صندلی ای که کنار رفیق خوابیده اش بود نشست. دقیقا همان کاری را کرد که گروهبان گفته بود. مجمسه ی یک ارتکاب جرم نافرجام شد.
10- لب خند هنوز از روی صورت لبخند محو نشده بود اما از یک لب خند گوش تا گوش به لب خند ریزی بدل شده بود، شبیه لب خند پیرمردی که دارد "هدیه ی کریسمس" کوچکی از دست یک بچه می گیرد.