هیولای هاوکلاین/ ریچارد براتیگان

 

 

۱- تا وقتی من را نکشته اند برایم اهمیتی ندارد چه کسی چه کسی را می کشد.

۲- جاده مثل امضای مردی در حال مرگ بر وصیت نامه ی آخرین دقایق زندگی اش متوقف شد.

۳- گفت: "خدا را شکر." کلمه ی خدا تقریبا در گلویش گم شد. مثل صدای نشستن کسی روی یک صندلی کهنه بود.

 

 

عاشقانه های شاعر گمنام/ ریچارد براتیگان

 

 

1- چیکار می کنی؟ اگه مثل منی داری هیچ کاری نمی کنی، ولی هیچ کاری رو این قدر خوب می کنی که همه فکر می کنن یه کاری می کنی.

2- دلت می خواست یک رز باشی؟

3- من همیشه ستاره های سینما را گونه ای از دلقک ها به حساب می آوردم.

4- من تنها چیزی که از زندگی می خواهم این است که استلا را خوشحال کنم، از او در برابر جنگل حفاظت کنم و همیشه مراقبش باشم.

5- همیشه مردی هست که زنی را دوست دارد که او را دوست ندارد.

6- بزرگ ترین تراژدی زندگی قلبی تسخیر شده است که در آن عشقی عمیق جا گرفته. عشقی که نمی تواند به نتیجه برسد. که نمی تواند معنایی بیابد برای یک بوسه، برای امن یک آغوش.

7- عشق پازلی جادویی است که هرگز نمی توانی مرتبش کنی، حتی اگر سخت تلاش کنی.

8- کارهای زیادی کرده ای که اصلا کار تو نبوده اند.

 

 

در رؤیای بابل/ ریچارد براتیگان

 

 

1-     روال افکارم به این ترتیب پیش رفت: آب از صابون مهم تر است. یعنی که، صابون بدون آب چیست؟ هیچ. صابون با آب است که معنا پیدا می کند. پس منطقا آب می تواند به تنهایی اوضاع را سر و سامان بدهد، و به هر حال این بهتر از هیچی است- می دانید که منظورم چیست.

2-     " فاشیستا تو جناح چپ ما بودن و هیچ کی پشت سر ما نبود و تو هم تو سنگر بودی. گلوله از کجا به تو خورد؟ این همیشه برام یه معما بوده."

خیال نداشتم به او بگویم وقتی در حال ریدن بودم سُر خوردم و افتادم رو تپانچه ی خودم و دو تا تیر از هفت تیره در رفت و یک جفت سوراخ تر و تتمیز تو جفت لمبرهام در آورد.

3-     من ته پاگرد ایستاده بودم و نعش کش ها را تماشا می کردم که جسدش را از پله ها پایین می آوردند: خیلی راحت و روان، تقریبا بدون هیچ زحمتی، عینهو روغن زیتونی که از شیشه بریزد بیرون.

4-     [ نعش کش ها] رفتارشان خیلی خودمانی و بی تکلف بود. همان نگاهی را به نعش ها داشتند که شیر فروش ها به شیشه های خالی دارند. فقط باید برشان داری و ببری شان.

5-     چیزی مثل خرگوش سالن تیر اندازی یک هو توی ذهن ام سرک کشید.

6-     حالا با آن چشم های ملتمس توله سگی به من خیره شده بود.

7-     تنها انتقامی که می توانستم در آن وضعیت بگیرم این بود که آرزو کنم، اگر با سکه ی من زنگ زده به دکترش زنگ زده باشد و به خاطر عود وحشتناک بواسیرش از او کمک بخواهد.

8-     کلماتی که از دهن اش درآمد خشک خشک بود. صداش طوری بود که انگار صحرای آفریقا دارد حرف می زند.

9-     تبهکاره به حرفش عمل کرد و رفت و روی صندلی ای که کنار رفیق خوابیده اش بود نشست. دقیقا همان کاری را کرد که گروهبان گفته بود. مجمسه ی یک ارتکاب جرم نافرجام شد.

10- لب خند هنوز از روی صورت لبخند محو نشده بود اما از یک لب خند گوش تا گوش به لب خند ریزی بدل شده بود، شبیه لب خند پیرمردی که دارد "هدیه ی کریسمس" کوچکی از دست یک بچه می گیرد.

 

 

پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد / ریچارد برایتیگان

بعد از ظهر اون روز هنوز نمی دونستم کره خاکی منتظره فقط چند روز بعدش بشه یک گور. حیف که نتو نستم فشنگو قاب بزنم و لوله تفنگ کالیبر بیست و دو برش گردونم که چرخ زنون خودش رو به خشاب برسونه و خود به خود سر پوکه بشینه ، طوری که انگار هیچ وقت شلیک نشده باشه و حتی هیچ وقت توی خشاب نذاشته باشندش . اگر می شد فشنگ می رفت کنار چهل و نه تا خواهر و برادی دیگه ش توی قو طی فشنگ ها ، اگر قوطی فشنگ ها آروم و مطمئن در قفسه دکان اسلحه فروشی قرار می گرفت ، و اگر می شد در اون بعد از ظهر بارونی ماه فوریه از کنار مغازه اسلحه فروشی می گذشتم  و هرگز پامو توی این مغازه نمی ذاشتم...

در قند هندوانه / ریچارد برایتیگان

به گمانم تا حدی کنجکاوی بدانی چه کسی هستم. اما یکی از انهایی هستم که نام ثابتی ندارد. نام من بستگی به تو دارد. فقط هر جور که به ذهنت می رسد صدایم کن. هر وقت در باره چیزی که مدت ها پیش اتفاق افتاده فکر می کنی . کسی از تو سوالی می پرسد و جوابش را نمی دانی . این نام من است...شاید باران خیلی شدیدی می بارید...این نام من است.یا اینکه کسی ا زتو خواست کاری انجام بدهی . تو انجامش دادی بعد او به تو گفت که اشتباه انجامش دادی -" برای این اشتباه متاسفم." - و مجبور می شوی کار دیگری بکنی . این نام من است...

صید قزل آلا در آمریکا / ریچارد برایتیگان

دیگر خسته شده ام.

من تا این زمان هفت سال است که می روم ماهیگیری

و حتی یک قزل آلا هم صید نکرده ام

هر بار قزل آلایی به قلابم گرفت از دستش دادم

قزل آلا ها یا بالا و پایین می رفتند و در می فتند

یا پیچ و تاب می خوردند و در می رفتند

یا چوب ماهیگیری ام را می شکستند و در می فتند

یا تالاپ و تلوپ می کردند و در می رفتند

یا هر طور بود گورشان را گم می کردند

هیچ وقت حتی دستم به قزل آلایی نرسیده

با همه نا کامی ها

معتقدم که این تجربه جالبی از باخت کامل بود

اما سال بعد یکی دیگر باید

برود صید قزل آلا

یکی دیگر باید از خانه بزند بیرون

یک زن بد بخت / ریچارد برایتیگان

یکی از چهل چیز وحشتناک زندگی ام پرواز با هوا پیماست. وقتی سر آدم درد می کند ، اعصاب آدم مستقیما با سرعت و صدای هواپیما در گیر می شود . مثل این است که یک جراح که در یک دست چاقوی جراحی و در دست دیگر یک کتاب علمی دارد ، آدم را بدون بیهوشی جراحی کند و در همان حال مدام با خودش بگوید:" کاش تحصیل را جدی تر گرفته بودم." ناگهان سر وکله مادرش با لباس باغبانی توی اتاق عمل پیدا بشود، به طرف من بیاید به سوراخ شکمم نگاهی بیندازد و سر جراح داد بزند:" حیف پولی که خرج تحصیل تو کردم !" بعد مرا نشان بدهد و بگوید :"نگاه کن به سوراخ شکمش . حالا می خوای چه کار کنی ؟ خیلی دلم ببینم چطور از عهده این کار بر می یای."

بعد چهار پایه ای را می آورد ، می گذارد جایی که بتواند از آنجا بر سوراخ شکم من مسلط باشد ، روی چهار پایه می نشیند و به پسرش می گوید :"خیلی خوب ، شاه پسر ! حالا می خوای چی کار کنی؟"

در رو یای بابل/ ریچارد برایتیگان

1-     اگر پرسید "مه کاکتوسی" دیگر چه صیغه ای است . می گویم بدتر ین نوع مه ، چون پر ا زخار های نوک تیز است.

2-     اگر بنا بود زندگی آدم، بی کم و کسری باشد، که همان اول همین طوری بناش می کردند و من هم که از باغ عدن حرف نمی زنم .

3-     ناگهان متوجه شدم که کجا هستم و مثل یک هفت تیر کش تر و فرز، در یک فیلم کابویی دست انداختم و سیم زنگ را کشیدم تا اتو بوس توقف کند . اقدامم درست به موقع بود . چند ثانیه دیر جنبیده بودم ایستگاه را رد کرده بودم . رویای بابل دیدن هم فوت و فن دارد . یک اشتباه محاسبه کافی است تا چند چها رراه از ایستگاه مورد نظرت دور شوی .

نامه های عاشقانه از تیمارستان ایالتی/ ریچارد برایتیگان

۱- همه مان یک وقتی بچه های خوبی بودیم.

۲- چندین ساعت می شد که زور می زدم بخوابم ، اما بی نتیجه بود و همین طور غلت می زدم . داشتم داغون می شدم . چشم هام رو تاجایی که می تونستم محکم بستم و بنا کردم به گوسفند شمردن .پنجاه هزار تایی از اون حرومزاده ها رو شمرده بودم که یک هو اون ها شروع کردن به شمردن من . بی خیال گوسفند شمردن شدم...