1- کسانی که از آبرویشان صرف نظر می کنند، دیر یا زود طعم تنهایی را خواهند چشید.
2- ... درست همان موقع بود که به جنس زن درآمدم. می دانم که این موضوع مدت ها پیش از تولد من و برای هر کس دیگری از ابتدای زندگی ام روشن شده بود، اما باور دارم این اتفاق، درست همان زمانی افتاده که تصمیم گرفتم برگردم، که دست از جنگیدن علیه مادرم برداشتم( که حتما جنگی علیه صلح ابدی او بوده است)، در واقع وقتی که بقا را در برابر پیروزی برگزیدم(مرگ آن پیروزی به حساب می آمد)، آنوقت بود که طبع زنانه ام را پذیرفتم...
3- ... او پذیرفت که دوستم داشته باشد چون جایگزین دوست داشتن، فاجعه بود...
4- بر عشق ماتم نگیر
و بر تکلیف
یاران از یاد رفته انتظارت را می کشند.
جایی که زندگی با مرگ
همه چیز را تمام می کند.
هیچ کس به درازا در سوگت نخواهد نشست،
دعایت نخواهد کرد
دلتنگت نخواهد شد
جای تو خالی است.
تو آنجا نیستی.
5-در زندگی جاهای اندکی هستند، شاید فقط یکی که اتفاقی در آنها افتاده است. و در کنارشان جاهای دیگری که تنها جاهای دیگرند.
6-بی اعتنا به مادرش نوشت:" نباید سوال کنی، برای ما ممنوع است بدانیم..." مکث کرد، مدادش را جوید، بعد با جرقه ای از رضایت این طور تمام کرد:" که سر نوشت، چه در چنته دارد، برای من، یا برای تو..."
7- مرد ها طبیعی نیستن، این یکی از چیزاییه که وقتی ازدواج کردی یاد می گیری.
8- آدم ها وقتی دیگر از آنها نمی ترسی، تفاوت را احساس می کنند.
9- کسی که فقط رفاقت دارد که هدیه کند و آن را آن قدر آسان هدیه می کند که حتی اگر دستش رد شود، می تواند مثل همیشه، سر خوشانه از کنارش بگذرد.