تنهایی پرهیاهو/ بهومیل هرابال/ ترجمه ی پرویز دوایی

۱- من وقتی چیزی را می خوانم در واقع نمی خوانم. جمله ای زیبا را به دهان می اندازم و مثل آب نبات می مکم، یا مثل لیکوری می نوشم، تا آنکه اندیشه، مثل الکل، در وجود من حل شود، تا در دلم نفوذ کند و در رگ هایم جاری شود و به ریشه ی هر گلبول خونی برسد.

2- تفتیش کننده های عقاید و افکار در سراسر جهان، بیهوده کتاب ها را می سوزانند، چون اگر کتاب حرفی برای گفتن و ارزشی داشته باشد، در کار سوختن فقط از آن خنده ای آرام شنیده می شود، چون که کتاب درست و حسابی به چیزی والاتر و ورای خودش اشاره دارد.

3- با هگل در این عقیده همراهم که انسان شریف هرگز به اندازه ی کافی شریف نیست. و هیچ تبه کاری هم تمام و کمال تبه کار نیست.

4-نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان اندیشمند. نه اینکه انسان نخواهد بی عاطفه باشد، ولی وجود عاطفه در او خلاف عقل سلیم است.

5-تنها چیزی که در جهان جای هراس دارد، وضعیت متحجر است، وضع بی تحرک احتضار، و تنها چیزی که ارزش شادمانی دارد وضعی است که در آن تنها فرد، که کل جامعه در حال مبارزه ی مدام برای تو جیه خویش اشت، مبارزه ای که به وساطتت آن جامعه بتواند جوان شود و به اشکال زندگی جدیدی دست یابد.

6- من در هر موردی، برای هرچه که در هرکجا اتفاق می افتد، و به خاطر تمام وقایع ناگواری که در روزنامه ها می خوانم، شخص خودم را گناهکار می دانم و حس می کنم که تمام این اتفاقات زیر سر من است.

7- لائوتسه:" شرم خود را بشناس و غرورت را حفظ کن."

8- کانت: دو چیز ذهن مرا مدام با اعجابی فزاینده و از نو پر می کند: آسمان پر ستاره ی بالای سرم و قانون اخلاقی درون خودم.

9-کانت: هنگامی که روشنایی لرزان شبی تابستانی پر از تلالو ستاره ها و ماه بدر تمام است، من به اوج آن نازکدلی می رسم که از حس دوست داشتن جهان و در عین حال تحقیر این جهان تشکیل یافته است.

10-   کانت: در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی.

11-   نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است.

12-   ... دارم پا به درون دنیایی می گذارم که قبلا هرگز ندیده بودم و کتابی را در دست گرفته ام با دو صفحه ی گشوده در آن که می گوید:" هر جسم عزیزی مرکز باغ بهشت است..." به جای بسته بندی کاغذ های سفید در چاپخانه ی ملانتریخ دنبال راه سقراط و سه نه کا خواهم رفت، و اینجا در این سردابه و در این پرس، خود، سقوط خویش را بر خواهم گزید، سقوطی که عروج است، و در آن حال که دیواره های طلبه، پاهایم را به هم می فشرند و زانویم را تا زیر چانه ام و بعد بالاتر می آورند، از خروج از بهشتم سر باز می زنم. در زیر زمین خودم هستم و هیچ کس نمی تواند بیرونم کند. گوشه ای از یک کتاب به دنده ام فشار می آورد. ناله سر می دهم. مقدرم این بود که با حقیقت نهایی بر بستر شکنجه ای ساخته ی دست خودم رو به رو شوم، جمع شده توی خودم مثل قلمتراش کودکی و در لحظه ای حقیقت دخترک نازک اندام کولی ام را می بینم که اسمش را هرگز ندانستم. داریم در آسمان پاییزی بادبادک هوا می کنیم. او سر نخ را در دست دارد و بادبادک چهره ی مرا به خود گرفته است، دخترک کولی از زمین قاصدکی برایم می فرستند و من نگاه می کنم که قاصدک در طول نخ بالا و بالاتر می رود، و حالا دیگر تقریباً دستم بهش می رسد، دست دراز می کنم و قاصدک را می گیرم و می بینم با خط بچگانه اسمش را بر آن نوشته است. ایلونکا اسمش ایلسونکا بود.

تنهایی پر هیاهو/ بهومیل هرابال

 

 

1-     اوایل فکر می کردم که دخترک به خاطر این به بخاری می چسبد و مدام آتش آن را تیز می کند که می خواهد رضایت مرا جلب کند، ولی بعدها فهمیدم که این آتش در وجود او، نیاز درون او بود و بدون آتش نمی توانست زندگی کند.

2-     دختر دیگر برنگشت. آسمان عاطفه ندارد. ولی در آن زمان من هنوز عاطفه داشتم.

3-     کتاب تئوری آسمان های کانت را می خواندم که می گفت: " در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی، اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی."

4-     زانو زدن دور از شأن انسان است.

5-     نه در آسمان ها نشانی از رأفت و عطوفت وجود دارد، نه در زندگی بالای سر و نه زیر پای ما و نه در درون من.

6-     عمل خلاف بی مجازات نمی ماند و تجاوزهای ما مدام روحمان را می آزارد.

7-     به یاد شعری از سندبرگ افتادم که می گفت تمامی آنچه از یک فرد بشری باقی می ماند گوگردی است که جعبه ی کبریتی را کفایت کند و آهنی، که بتوان با آن میخی ساخت که  انسان بتواند از آن خود را حلق آویز سازد.

8-     مادرم که مرد در درونم گریه کردم، ولی حتی قطره اشکی هم نریختم. از محل مرده سوز خانه که در می آمدم چشمم به دود کش افتاد که دود می کرد. مادرم نرم و زیبا راهی آسمان ها بود.

9-     با هگل در عقیده همراهم که انسان شریف هرگز به اندازه ی کافی شریف نیست و هیچ تبهکاری هم تمام و کمال تبهکار نیست.                                

10-  نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان ِ اندیشه مند. نه این که انسان بخواهد که بی عاطفه باشد، ولی وجود عاطفه در او خلاف عقل سلیم است.

11- آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته که نمی دانم کدام فکری از خودم است و کدام از کتاب هایم ناشی شده.

12-  در ته چشم موش ها چیزی می بینم که بیش از کهکشان ها با من سخن می گوید.

13- از مرز بین بودن و هیچ بودن گذر خواهم کرد...