1- گفتنی که به گوش هیچ کس نرسد، شکر خوردن است.

2- کشور داری که کار ساده ای نیست به خصوص که آدم هم رئیس مملکت باشد هم رئیس حزب، هم مهیب الرکن جیش، هم قائد الشعب، هم قهرمان قادسیه هم سمبل پیشاهنگی و کوهنوردی و کشتی فرنگی و خیلی سازمان های دیگر که هم همه می دانند و هم گفتن ندارد و هرکس که به اندازه ی یک بند انگشت دماغش توی حساب باشد، اینها را می داند.

3- آدم باید تصمیم بگیرد و تکلیف خودش را- دست کم- با خودش روشن کند.

4- از جلو بزرگان و عقب قاطران نباید گذشت.

5-  ... دیدم که سیاه پوشان ستاره به دوش، لحظه به لحظه حلقه را تنگ و تنگ تر میکنند و کابل ها و باتون های خوش مشته را تکان تکان می دهند و خنده خنده به همدیگر ابرو می پرانند. برگشتم و نگاه ادیبه جان کردم. رنگش پریده بود و مثل بید مجنون که از باد سرگردان بلرزد می لرزید. زدم رو دماغش:"نترس ادیبه جان! من اینجا هستم." زیر لب گفت:

-  یک کاری بکن آقای قرقاوی!

زدم:" به چشم!" و خودم را سپر بلای ادیبه کردم و دسته ی بیل را بالا بردم و گفتم بگرد تا بگردیم. یکهو گردنم آتش گرفت. گفتم نزن نامرد!. نشنید. زد- زدند. ادبیه جان افتاد زمین. پاره های تنم را هرچه که مانده بود پهن کردم رو جسم و جان ادیبه- مثل زره و سر تا پایش را عایق بندی کردم که نخورد و نخورد و خوردم و زدند و زدند تا هرچه بودم و نبودم نابود شد- شدم- هیچ شدم- هیچ هیچ!....