شازده احتجاب / هوشنگ گلشیری
۱-اما این خودش مشکلی است که چرا این نیاکان همه اش به فکر مزاج مبارک ، سردل مبارک ، بواسیر مبارک هستند . و یا اگر از اینها خبری نباشد ، اگر یکی را پیدا نکنند که سرش را ، مثلا لب همان باغچه خانه شما ، گوش تا گوش ببرند ، چرا سوار می شوند و با آن همه میر شکار باشی ، منشی باشی ، فراش باشی ، پیشخدمت باشی ، تفنگدار باشی ، ملا باشی ، حکیم باشی میزنند به کوه و صحرا و می افتند به جان مرال و پازن و دراج و خرگوش و چه و چه . تازه وقتی خسته و کوفته بر می گردند چرا یکی دیگر را صیغه می کنند ؟ و صبح چرا باز یکی را خلعت می دهند ، یکی را سر می برند و اموالش را مصادره می کنند ؟
۲-باید کاری بکنی که کار باشد ، کاری که اقلا یک صفحه از تاریخ را سیاه کند . تفنگ را بردار و برو کنار نرده های باغ و یکی را که از آن طرف رد می شود نشانه بگیر و بزن . بعد هم بایست جان کندنش را نگاه کن . اما اگر از کسی بدت آمد ، اگر دیدی که طرف دارد یک بیت شعر را غلط می خواند و یا بینی اش را می گیرد و یا حتی پایش را گذاشته روی سکوی خانه تو تا بند کفشش را ببندد ، ماذون نیستی سرش را نشانه بگیری . انتخاب طرف هر چه بی دلیل تر باشد بهتر است . کسی که برای کشتن یک آدم به دنبال دلیل می گردد هم قاتل است و هم دروغگو ، تازه دروغگویی که می خواهد سر خودش کلاه بگذارد . اگر خواستی بکشی دلیل نمی خواهد . باید سر طرف ، سینه طرف را هدف بگیری و ماشه را بچکانی . همین
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد