گذر پرنده ای از کنار آفتاب/ محمد چرم شیر
- دیوار ها نمی گذارند آنیوشکا جان، وگرنه دلم می خواست همین طور که می روم برم تا ابد.
- میزانی هست میان درد و رنج ِ درد.
- قدری سبیل و مَشک ِ پستان اکراه انداخته میان برای قدری آسان کردن ِ زندگی -دلخوشی کودکانه همین جا به کار می آید، خانم آنیوشکا. میدان بدهید به این جوان ها. بگذارید بخندند به این روزگار ِ ما، به این سبیل ها و مشک پستان ها.
- گاهی خود ِ بوها نیستند که اهمیتی دارند. آمدن و رفتنشان یعنی این که تغییری افتاده در سمت و سوی باد.
- اسباب ِ این همه باد و بروت ها خود ما هستیم، آنیوشکا جان. بس که لَله ی بی عاریم بی جهت. متصل گردن می گذاریم به هر بهانه که دارند. تا سبیل سیاه نکرده اند، دردانگی می کنند. ما هم که حسرت به دل، بادی می اندازیم به زیر بال و پرشان. انگار که این دردانه ها قرار است یکجا رفع کنند همه ی حسرتی که مانده و ماسیده میان رگ و ریشه ی ما از و ریشه ی ما از بی خبری این جماعت مردها. خیال خامی داریم. غافلیم که این مردها مردند با سبیل و بی سبیل.
- این که می گویند جماعت گرسنه دین و ایمان را قی می کنند به واسطه ی چیز دیگری ست. غضبی می افتد به این جماعت. می خواهند بخورند و چیزی برای خوردن نیست، پس کینه به دل می گیرند از آن ها که می توانند و می خورند.
- چرا وقتی مردان ِ زندگی ِ ما از راه می رسند این همه می ترسانند ما زن ها را از این جماعت ِ مردها؟ می ترسند باز ما عاشق شویم؟ عاشق ِ کسی دیگر غیر ِ خودشان؟ چه خیال می کنند درباره ی ما زن ها؟ خیال می کنند دل ما خانه ای ست که هر مردی کلیدی دارد برای آن؟ می آید و کلید می اندازد و تمام؟
- اصلا این مردان ِ زندگی ِ ما، این بدخیالی ها که می کنند از زیادی ِ دوست داشتن است یا از بی اطمینانی که دارند به ما زن ها؟ از راه نرسیده، خودشان را می اندازند میان ِ پیچ و تاب های حسادت. آن وقت بهانه ای دارند تا هرچه می خواهند با ما بکنند. انگار آمده اند تنها برای همین، پوششی بگذارند بر این برهنگی که ما داریم.
- زن ها همیشه مات اند. مات به این زندگی. اخم می کنند. می خندند. حرف می زنند. گریه می کنند. فریاد می کشند. اما میان این همه به یکباره خیره می مانند.
- هیچ چیز این جهان آسان نیست برای یک زن. کاش هیچ کس زن نبود در این جهان.
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد