خنده ای در تاریکی/ ولادیمر ناباکوف

1- مرگ چیزی نیست جز یک عادت بد که طبیعت در حال حاضر نمی تواند بر آن غلبه کند.

2- اگر زندگی را اثری هنری فرض کنیم، حتی اگر آنقدر عمر می کرد که پیر می شد باز همه با آن کمال دوران جوانی نمی رسید.

3-  ... مدیر صحنه ی این نمایش، نه خدا بود نه شیطان... اولی زیاده یکنواخت و مقدس و از مد افتاده شده بود و دومی که پشتش زیر بار گناهان دیگران خم شده بود مانند بارانی خسته و ملال آور هم حوصله ی خودش را سر می برد و هم حوصله ی دیگران را...

4- هنر مند ها در زندگی شان بالاخره به یک جایی می رسند که دیگر نیازی به سرزمین مادریشان ندارند. مثل آن موجوداتی که اول در آب زندگی میکنند و بعد در خشکی.

5-      یک بار یکی دست بند الماسش را در دریای آبی و پهناور گم کرد و بیست سال بعد در همان روز که ظاهرا جمعه بود داشت یک ماهی بزرگ می خورد که البته هیچ الماسی داخلش نبود. من از تصادف این جوری خوشم می آید.

خنده ای در تاریکی/ ولادیمر ناباکوف

1- مرگ چیزی نیست جز یک عادت بد که طبیعت در حال حاضر نمی تواند بر آن غلبه کند.

2- اگر زندگی را اثری هنری فرض کنیم، حتی اگر آنقدر عمر می کرد که پیر می شد باز همه با آن کمال دوران جوانی نمی رسید.

3-  ... مدیر صحنه ی این نمایش، نه خدا بود نه شیطان... اولی زیاده یکنواخت و مقدس و از مد افتاده شده بود و دومی که پشتش زیر بار گناهان دیگران خم شده بود مانند بارانی خسته و ملال آور هم حوصله ی خودش را سر می برد و هم حوصله ی دیگران را...

4- هنر مند ها در زندگی شان بالاخره به یک جایی می رسند که دیگر نیازی به سرزمین مادریشان ندارند. مثل آن موجوداتی که اول در آب زندگی میکنند و بعد در خشکی.

5-      یک بار یکی دست بند الماسش را در دریای آبی و پهناور گم کرد و بیست سال بعد در همان روز که ظاهرا جمعه بود داشت یک ماهی بزرگ می خورد که البته هیچ الماسی داخلش نبود. من از تصادف این جوری خوشم می آید.

رویای مادرم/ آلیس مونرو

1- کسانی که از آبرویشان صرف نظر می کنند، دیر یا زود طعم تنهایی را خواهند چشید.

2-  ... درست همان موقع بود که به جنس زن درآمدم. می دانم که این موضوع مدت ها پیش از تولد من و برای هر کس دیگری از ابتدای زندگی ام روشن شده بود، اما باور دارم این اتفاق، درست همان زمانی افتاده که تصمیم گرفتم برگردم، که دست از جنگیدن علیه مادرم برداشتم( که حتما جنگی علیه صلح ابدی او بوده است)، در واقع وقتی که بقا را در برابر پیروزی برگزیدم(مرگ آن پیروزی به حساب می آمد)، آنوقت بود که طبع زنانه ام را پذیرفتم...

3-  ... او پذیرفت که دوستم داشته باشد چون جایگزین دوست داشتن، فاجعه بود...

4- بر عشق ماتم نگیر

و بر تکلیف

یاران از یاد رفته انتظارت را می کشند.

جایی که زندگی با مرگ

همه چیز را تمام می کند.

هیچ کس به درازا در سوگت نخواهد نشست،

دعایت نخواهد کرد

دلتنگت نخواهد شد

جای تو خالی است.

تو آنجا نیستی.

5-در زندگی جاهای اندکی هستند، شاید فقط یکی که اتفاقی در آنها افتاده است. و در کنارشان جاهای دیگری که تنها جاهای دیگرند.

6-بی اعتنا به مادرش نوشت:" نباید سوال کنی، برای ما ممنوع است بدانیم..." مکث کرد، مدادش را جوید، بعد با جرقه ای از رضایت این طور تمام کرد:" که سر نوشت، چه در چنته دارد، برای من، یا برای تو..."

7- مرد ها طبیعی نیستن، این یکی از چیزاییه که وقتی ازدواج کردی یاد می گیری.

8- آدم ها وقتی دیگر از آنها نمی ترسی، تفاوت را احساس می کنند.

9- کسی که فقط رفاقت دارد که هدیه کند و آن را آن قدر آسان هدیه می کند که حتی اگر دستش رد شود، می تواند مثل همیشه، سر خوشانه از کنارش بگذرد.

  

 

ابر قورباغه توکیو را نجات می دهد/ هاروکی موراکامی

 

1-  من، بی برو برگرد یه آدم معمولی ام. کم تر از معمولی حتی. دارم کچل می شم. خیکی و شکم گنده می شم. ماه قبل 40 سالم شد. کف پام صافه و دکتر اخیرا بهم گفته امکان ابتلا به دیابت در من زیاده. سه ماه، شاید هم بیشتر می شه که با هیچ زنی نخوابیدم و قبلا هم بهای این کار رو می پرداختم. به خاطر تواناییم در جمع کردن قسط وام های اعتباری تو این بخش، اعتبار کسب کرده ام اما احترام نه. احدی رو پیدا نمی کنی که منو چه توی کار و چه توی زندگی خصوصی، دوست داشته باشه. نمی دونم چه طور با مردم حرف بزنم و با غریبه ها هم خوب نیستم، اینه که هیچ وقت با کسی دوست نمی شم. هیچ ورزشی بلد نیستم. ناشنوایی لحنی دارم. قدم کوتاهه، فیموتیک، نزدیک بین و آستیگمات هم هستم. زندگیم افتضاحه. فقط می خورم، می خوابم، و می رینم. اصلا نمی دونم چرا زنده ام. چرا از میون این همه آدم، کسی مثل من باید اونی باشه که توکیو رو نجات می ده؟

-   آقای کاتاگیری، چون توکیو فقط می تونه به دست آدمی مثل شما نجات پیدا کنه.

2- تمام اون جنگ وحشتناک در محدوده ی تخیل اتفاق افتاد. اونجاست که میدان واقعی نبرد ماست. اون جاست که پیروزی ها و شکست هامون رو تجربه می کنیم. هر کدوم از ما موجوداتی با طول عمر محدودیم، یعنی هممون نهایتا شکست می خوریم. اما همون طور که ارنست همنیگوی هم خیلی روشن گفته: ازرش نهایی زندگی ما رو، نه اون طور که برنده می شیم، بلکه اون طور که بازنده می شیم مشخص می کنه.

3- چیزی که شما با چشماتون می بینین لزوما واقعی نیست. دشمن من به غیر از خیلی چیزای دیگه، اون من درونم هم هست. درون من یه غیرِ منه.

4- وحشت واقعی، وحشتی است که انسانها نسبت به تخیلشون احساس می کنن.

دوست بازیافته/ فرد اولمن

1- یا خدایی وجود ندارد یا الوهیتی وجود دارد که اگر بر همه چیز قادر باشد سنگدل است و اگر قادر نباشد به کاری نمی آید. از همان جا باورم به ذات متعالی مهربان از بین رفت.

2- یا پدر آسمانی - آن طور که یهودیان و مسیحیان معتقدند - وجود ندارد، یا این که وجود دارد و به مسائل بشریت اعتنایی نمی کندف در نتیجه، مانند هرکدام از بت های دوران جاهلیت بی فایده است.

3- سیاست کار بزرگ تر ها بود و ما مسائل خودمان را داشتیم. و حیاتی ترین مساله ی ما این بود که یاد بگیریم چگونه بهترین استفاده را از زندگی بکنیم، بی آن که در پی کشف هدف زندگی باشیم - البته اگر واقعا هدفی داشته باشد؛ بی آن که بخواهیم موقعیت بشر را در این کائنات بی کرانه ی ترسناک درک کنیم. این ها مسائل واقعی بود و اهمیتی جاودانه داشت، و به نظر ما بسیار اساسی تر از مساله ی وجود گذرا و مسخره ی ادم هایی چون هیتلر و موسولینی می رسید.

4- در اغاز جرئت نمی کردم دست به کار بشوم و چیزی بنویسم، چون بی پول بودم. اما اکنون که پولدار شده ام، جرئت نمی کنم چیزی بنویسم، چون می ترسم نتوانم. از همین روست که در عمق وجودم، خودم را آدمی نا موفق می دانم.

5- این طور با حالت یک حیوان کتک خورده به من نگاه نکن! مگر من مسئول رفتار پدر و مادرم هستم؟ مگر این به من ارتباطی دارد؟


اون آهنگ و بزن سَم

1- راز و رمزی نیست بچه جون، زنها ساده ان. هیچ وقت ندیدم هیچ یکی شون سیلی توی دهن یا گلوله ی چهل و پنج میلیمتری رو حالیشون نشه...

2- تو از سینما خوشت می یاد، چون از تماشاگر قهار زندگی هستی. اما من نه، من می خوام تو خود زندگی باشم.

3- من عاشق بارونم، خاطرات پیاده روی رو می شوره

4- من اونقدر قد کوتاهم و اونقدر زشت که می تونم خودم موفق بشم.

کنستانسیا/ کارلوس فوئنتس


1- وقتی همسر اسپانیایی من کتاب کهنه ی نقاشی های سیاه قلم گویا را باز می کند و نگاهش بر آن نقاشی بسیار مشهور caprichos [هوسباز] خیره می ماند، از خودم می پرسم آیا حق دارم رشته ی تخیلش را پاره کنم و به یادش بیاورم که: تعقلی که هرگز به خواب نمی رود هیولا می آفریند.

2- این فکر دست از سرم بر نمی دارد که تاریخ ما سرانجام به کجا می کشد، مسئولیت فردی من در قبال بیدادی که خودم مرتکب نشده ام تا کجا می تواند، یا باید، کشیده شود؟

3- گرما و سرما در واقع نوعی وضعیت ذهنی هستند که کانون هستی ما، یعنی ذهن، آن ها را، مثل ادبیات یا قدرت، می پذیرد یا رد می کند.

4- هر عکس در هر لحظه، کدام یک از شخصیت های چند گانه ی ما را ثبت می کند؟

5- سیاست هنر حد و مرزهاست. هنر حد و مرز سیاست است.

6- کنستانسیا چی فکر می کنی درباره ی مردی که یک روز صبح بیدار می شود و می بیند تبدیل به حشره ای شده و آن وقت در راه آهن اسپانیا هم کار می کند؟ به نظر تو این به زیان ادبیات بود یا به سود راه آهن؟

7- مطالعه هرچیزی را عوض می کند، هرچیزی را به سطح بالاتری از وجود و فراتر از روزمرگی ابلهانه می کشاند.

8- عشقی که سراسر اعتماد باشد، عشق حقیقی نیست، بیش تر شبیه بیمه نامه است یا بدتر از آن، گواهی حسن رفتار. و این در نهایت به بی خیالی می انجامد.

9- با چه سماجتی از پذیرش سالخوردگی طفره می رویم و چیزی را که نه تنها اجتناب ناپذیر، بلکه آشکار هم هست، یکسر به کناری می رانیم. چه قدر دروغ می بافیم تا چیزی را که دیگران به روشنی می بینند، انکار کنیم.

10- دانشمندی که در وجود من است می گوید هرچیزی باید توضیحی داشته باشد، و آن اومانیست سرخورده ای که خودم باشم می گوید هرچیزی باید القا کننده ی فکری و الهامی باشد. تنها چیزی که تسلایم می دهد این است که معتقدم این دو گفته مکمل هم هستند نه نفی کننده ی هم.

11- هنر معمایی را پیش می کشد اما راه حل این معما خود معمای دیگری است.


آس و پاس ها/ جورج اورول

۱- یک رویداد نا مطلوب، ممکن است صدها اتفاق تاثر برانگیز به دنبال داشته باشد.

2- دلتنگی و فقر دو یار جدایی ناپذیرند.