خنده ای در تاریکی/ ولادیمر ناباکوف
1- مرگ چیزی نیست جز یک عادت بد که طبیعت در حال حاضر نمی تواند بر آن غلبه کند.
2- اگر زندگی را اثری هنری فرض کنیم، حتی اگر آنقدر عمر می کرد که پیر می شد باز همه با آن کمال دوران جوانی نمی رسید.
3- ... مدیر صحنه ی این نمایش، نه خدا بود نه شیطان... اولی زیاده یکنواخت و مقدس و از مد افتاده شده بود و دومی که پشتش زیر بار گناهان دیگران خم شده بود مانند بارانی خسته و ملال آور هم حوصله ی خودش را سر می برد و هم حوصله ی دیگران را...
4- هنر مند ها در زندگی شان بالاخره به یک جایی می رسند که دیگر نیازی به سرزمین مادریشان ندارند. مثل آن موجوداتی که اول در آب زندگی میکنند و بعد در خشکی.
5- یک بار یکی دست بند الماسش را در دریای آبی و پهناور گم کرد و بیست سال بعد در همان روز که ظاهرا جمعه بود داشت یک ماهی بزرگ می خورد که البته هیچ الماسی داخلش نبود. من از تصادف این جوری خوشم می آید.
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد