1- یا خدایی وجود ندارد یا الوهیتی وجود دارد که اگر بر همه چیز قادر باشد سنگدل است و اگر قادر نباشد به کاری نمی آید. از همان جا باورم به ذات متعالی مهربان از بین رفت.

2- یا پدر آسمانی - آن طور که یهودیان و مسیحیان معتقدند - وجود ندارد، یا این که وجود دارد و به مسائل بشریت اعتنایی نمی کندف در نتیجه، مانند هرکدام از بت های دوران جاهلیت بی فایده است.

3- سیاست کار بزرگ تر ها بود و ما مسائل خودمان را داشتیم. و حیاتی ترین مساله ی ما این بود که یاد بگیریم چگونه بهترین استفاده را از زندگی بکنیم، بی آن که در پی کشف هدف زندگی باشیم - البته اگر واقعا هدفی داشته باشد؛ بی آن که بخواهیم موقعیت بشر را در این کائنات بی کرانه ی ترسناک درک کنیم. این ها مسائل واقعی بود و اهمیتی جاودانه داشت، و به نظر ما بسیار اساسی تر از مساله ی وجود گذرا و مسخره ی ادم هایی چون هیتلر و موسولینی می رسید.

4- در اغاز جرئت نمی کردم دست به کار بشوم و چیزی بنویسم، چون بی پول بودم. اما اکنون که پولدار شده ام، جرئت نمی کنم چیزی بنویسم، چون می ترسم نتوانم. از همین روست که در عمق وجودم، خودم را آدمی نا موفق می دانم.

5- این طور با حالت یک حیوان کتک خورده به من نگاه نکن! مگر من مسئول رفتار پدر و مادرم هستم؟ مگر این به من ارتباطی دارد؟