نوای اسرار آمیز/ اریک امانوئل اشمیت

1-  چیز زیبایی که در یه راز وجود داره، سری است که در درونشه، نه حقیقتی که پنهان می‌کنه.

2-  ادبیات که قرقره کردن زندگی نیست، خلق کردنشه! به وجود آوردنشه! ادبیات از زندگی فراتر می‌ره.

3- هیچ وقت حرف کسی رو که از من تعریف می‌کنه باور نکنید ولی همیشه حرف کسی رو که از من بد می‌گه بپذیرید، چون اون تنها کسیه که منو دست کم نمی‎گیره.

4- یه چیزی که برام تو دروغ‌گوها جالبه اینه که نمی‌تونن حقیقت رو نگن.

5- ریشه‌ی نفرت خود نفرت نیست، چیز دیگه‌ای رو بیان می‌کنه... رنج، ناکامی، حسادت، اضطراب... عشق به نام خودش حرف می‌زنه اما نفرت از چیز دیگه‌ای صحبت می‌کنه.

6- هیچ وقت بی‌رحمی رو که در پس یک نوازش نهفته است حس کردید؟ فکر می‌کنید که نوازش، آدم‌ها رو به هم می‎رسونه؟ نه! آدم ها رو از هم جدا می‌کنه! نوازش کلافه می‌کنه، اعصاب خورد کنه! فاصله‌ای بین کف دست و پوست به وجود می‌اد؛ در پسِ هر نوازشی دردی هست؛ درد اینکه نمی‌شه واقعاً به هم رسید. نوازش سوءتفاهمیه بین تنهایی که می‌خواد خودشو نزدیک کنه و تنهایی که می‌خواد بهش نزدیک شن... اما فایده‌ای نداره! هرچی بیشتر به هیجان می‌آید بیشتر دور می‌شید... آدم فکر می‌کنه داره تن کسی رو نوازش می‌کنه درحالی که داره سرِ زخم رو باز می‌کنه!... پس با تمام وجود، همدیگر رو تنگاتنگ می‌فشردیم. مثل دو نجات غریق یا دو غریق سینه به سینه از دُم دیگری تنفس می‌کردیم؛ سعی می‌کردم خودمو در وجودش محو کنم و اون سعی می‌کرد خودشو در وجودم حل کنه. می‌خواستم هرچی که ما رو از هم جدا می‌کرد خراب کنیم؛ از بین ببریم؛ در همدیگه حل شیم، سرانجام در یک آمیزش ابدی درهم یکی بشیم و به هم بپیوندیم، اما هرچه نعره می‌زدیم، تقلا می‌کردیم من همچنان مهمان بودم و او میزبان. من هم‌چنان خودم بودم و او خودش! با اینکه به هم نمی‌تونستیم برسیم، امیدِ لذت همچنان در ما باقی بود. حسش می‌کردیم که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد؛ ازش گریزی نبود؛ می‌دیدم که در این لحظه‌ای که سرانجام با هم خواهیم بود و در هم متلاشی خواهیم شد فرا خواهد رسید تا شاید سرانجام... یه لرزش... یه لرزش دیگه... و از نو تنهایی!!... خوشی کوچک مفلوکی که از نو تنها رو جدا می‌کنه، که فراق می‌آره... احساسِ بی‌عشقی!!... هر کدوممون به یه طرف تخت می‌غلتید، رها شده در سرما، در عزلت، در سکوت، در مرگ، دیگه دو نفر شده بودیم... برای ابد...

7- لذت چیزی نیست مگر نوعی احساس شکست در تنهایی.

8- می‌دونید معنی صمیمیت چیه؟ معنی‌اش چیز دیگری نیست مگر آگاه بودن به حدود توانایی خود.

9-  ما به دروغ احتیاج داریم.

بار هستی/ میلان کوندرا

1- کسی که مایل است شهر و دیار خود را ترک گوید، انسان خوشبختی نیست.

2- برای همه ی ما تصور ناپذیر است که یگانه عشقمان چیزی سبک و سست باشد، چیزی فاقد وزن باشد، می پنداریم عشق ما آن چیزی است که ناگزیر باید باشد، که بدون آن زندگی ما از دست رفته است.

3- فقط اتفاق است که آن را می توان به عنوان یک پیام تفسیر کرد. آنچه بر حسب ضرئرت روی می دهد، آنچه که انتظارش می رود و روزانه تکرار می شود چیزی ساکت و خاموش است. تنها اتفاق سخنگو است و همه می کوشند آن را تعبیر و تفسیر کنند.

4- مادر شدن به معنای همه چیز را فدا کردن است. 

5- اگر مادر شدن عین فداکاری است، دختر بودن گناهی جبران ناپذیر است.

6- یک دختر جوان که به جای "ترقی" در زندگی باید در رستوران آبجو به افراد مست بدهد و روز تعطیلش را نیز با شستن لباس و زیر لباسی های کثیف برادران و خواهرانش بگذراند، نیروی بسیار زیادی برای زیستن در خود، ذخیر می کند. افرادی که به دانشگاه می روند و مقابل کتاب هایشان خمیازه می کشند، هرگز از چنین نیرویی برخوردار نیستند.

7- در دنیای بازگشت ابدی، هر کاری بار مسئولیت تحمل ناپذیری را همراه دارد.

8- اندیشه ی بازگشت ابدی دورنماییی را نشان می دهد که در آن هرچیز، آنطور که می شناسیم، به نظر نمی آید و همه چیز بدون کیفیت ناپایدارش ظاهر می شود. این کیفیت ناپایدار ما را از دادن هر حکمی باز می دارد. آیا می توانیم آنچه را که گذراست محکوم کنیم؟