یک زن بد بخت / ریچارد برایتیگان
یکی از چهل چیز وحشتناک زندگی ام پرواز با هوا پیماست. وقتی سر آدم درد می کند ، اعصاب آدم مستقیما با سرعت و صدای هواپیما در گیر می شود . مثل این است که یک جراح که در یک دست چاقوی جراحی و در دست دیگر یک کتاب علمی دارد ، آدم را بدون بیهوشی جراحی کند و در همان حال مدام با خودش بگوید:" کاش تحصیل را جدی تر گرفته بودم." ناگهان سر وکله مادرش با لباس باغبانی توی اتاق عمل پیدا بشود، به طرف من بیاید به سوراخ شکمم نگاهی بیندازد و سر جراح داد بزند:" حیف پولی که خرج تحصیل تو کردم !" بعد مرا نشان بدهد و بگوید :"نگاه کن به سوراخ شکمش . حالا می خوای چه کار کنی ؟ خیلی دلم ببینم چطور از عهده این کار بر می یای."
بعد چهار پایه ای را می آورد ، می گذارد جایی که بتواند از آنجا بر سوراخ شکم من مسلط باشد ، روی چهار پایه می نشیند و به پسرش می گوید :"خیلی خوب ، شاه پسر ! حالا می خوای چی کار کنی؟"
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد