پدر بزرگ/ مجموعه سردسته ها/ ماریو بارگاس یوسا

 

 

۱- دون اویلوگیوس چون کودکی ذوق زده که با همه چیز بازی می کند با جمجمه ور می رفت: دو تا از انگشت هایش را توی کاسه ی خالی چشم ها فرو می کرد، مشت هایش را از محل گردن می کرد توی جمجمه، با یکی از انگشت هایش برای جمجمه بینی درست می کرد و با انگشتی دیگر زبان. با حرکت انگشتان و دستش جمجمه را به حرکت در می آورد و از تصور جان گرفتن جمجمه حسابی کیف می کرد.

دون اویلوگیوس دو روز تمام جمجمه ی به دقت جاسازی شده در کیف چرمی اش را توی کشو کمدش پنهان کرد و به هیچ کس چیزی نگفت.

 

 

کرجی/ مجموعه ی سردسته ها/ ماریو بارگاس یوسا

 

 

۱- بی نتیجه سعی کردم با چشمانم تاریکی را بشکافم و در چهره ی خوستو بخوانم که در این سه ثانیه، در این سه ثانیه ای که بدن هاشان مانند دو عاشق به هم آمیخته و پیکری واحد شکل داده بودند چه رخ داده است.

۲- نمی توانستیم صدای فریاد درد و خشم شان را از هم تمیز دهیم و بفهمیم این صداهای حیوانی که پژواکشان در خلوت شب می پیچید از کدامین حلق بیرون می آمدند. فقط درخشش تیغه های چاقو را می شد دید که به سرعت برق این جا و آن جا پیدا می شدند و دوباره پنهان، توی تاریکی شب گم می شدند و انعکاس صدای به هم خوردنشان توی تپه های شنی می پیچید.