پدر بزرگ/ مجموعه سردسته ها/ ماریو بارگاس یوسا
۱- دون اویلوگیوس چون کودکی ذوق زده که با همه چیز بازی می کند با جمجمه ور می رفت: دو تا از انگشت هایش را توی کاسه ی خالی چشم ها فرو می کرد، مشت هایش را از محل گردن می کرد توی جمجمه، با یکی از انگشت هایش برای جمجمه بینی درست می کرد و با انگشتی دیگر زبان. با حرکت انگشتان و دستش جمجمه را به حرکت در می آورد و از تصور جان گرفتن جمجمه حسابی کیف می کرد.
دون اویلوگیوس دو روز تمام جمجمه ی به دقت جاسازی شده در کیف چرمی اش را توی کشو کمدش پنهان کرد و به هیچ کس چیزی نگفت.
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد