من ژانت نیستم/ محمد طلوعی

1- سه سر لاتی این است آدم سر حرفش بماند سه سر دیگرش مرام و تیزی و ناموس است.

2- توی هفده سالگی آدم برای هر جور اعتراض و تشویقی دنبال همراه می گردد، انگار جهان در تنهایی چیزی کم دارد.

بی نام/ جاشوا فریس

 1. غرق شدن در نوشتن به معنای شادی بود، اما لازمه اش این بود که نسبت به این شادی آگاهی نداشته باشد.

2. «باور» تو نه قانونی اخلاقی است نه اندیشه ای منسجم، نه حتی خیالی زیبا. جست و جویی است از سر استیصال برای رسیدن به آرامش و نسبتی هم با خوبی، حقیقت و زیبایی ندارد. 

3. تو در برابر همان ترس های ازلی به خود لرزیدی که تا مغز استخوان نیاکان خرافاتی ات را لرزانده بود و آن ها را به این باور رسانده بود که به افسون زبان های مرده پناه ببرند.

ماهو/ منیرالدین بیروتی

1. مشکل شماها این است که فقط روز عاشورا را می بینید، خب صلح امام حسن هم هست... تو فقط توی مقالات بلدی خوب حرف بزنی اما به عمل که می رسی می شوی همان زِر آمدی قرمه سبزیِ معروف! 

2. توی هر مسیری که هستی هیچ وقت به هیچ چیز شک نکن جز به عقل و هوش خودت!

3. ماها تو دل نهنگیم، توی همین تاریکی جای مان خوب است چون مثل سگ از آن بیرون وحشت داریم، فکرش را بکن بیایی بیرون آب و آب و آب تا چشم کار می کند تاریکی و آب، خب همان تو بمانیم بهتر است...

4. یک نفر را فدای هزار نفر می کردم مثل تمام تاریخ بشریت خب که چی حالا؟ همه تاریخ مزخرف همین است.

5.ما برای توجیه حق و ناحق کردن هامان حتی پای خدا رو هم می کشیم وسط.

6. آدمی که تخیل ندارد وحشتناک می شود! انسان مهمتر است یا این جهان؟ هر انسانی جهانی است پس چرا مثل سوسک آن ها را می کشند؟

7. اگر همه ی آدم ها بر فرض محال هم دیگر گناهی نکنند و همه شان روز و شب عبادت بکنند خدا باز هم موجوداتی می آفریند که گناه بکنند تا جود و کرمش را به همه نشان بدهد؟

 

بار هستی/ میلان کوندرا

1- کسی که مایل است شهر و دیار خود را ترک گوید، انسان خوشبختی نیست.

2- برای همه ی ما تصور ناپذیر است که یگانه عشقمان چیزی سبک و سست باشد، چیزی فاقد وزن باشد، می پنداریم عشق ما آن چیزی است که ناگزیر باید باشد، که بدون آن زندگی ما از دست رفته است.

3- فقط اتفاق است که آن را می توان به عنوان یک پیام تفسیر کرد. آنچه بر حسب ضرئرت روی می دهد، آنچه که انتظارش می رود و روزانه تکرار می شود چیزی ساکت و خاموش است. تنها اتفاق سخنگو است و همه می کوشند آن را تعبیر و تفسیر کنند.

4- مادر شدن به معنای همه چیز را فدا کردن است. 

5- اگر مادر شدن عین فداکاری است، دختر بودن گناهی جبران ناپذیر است.

6- یک دختر جوان که به جای "ترقی" در زندگی باید در رستوران آبجو به افراد مست بدهد و روز تعطیلش را نیز با شستن لباس و زیر لباسی های کثیف برادران و خواهرانش بگذراند، نیروی بسیار زیادی برای زیستن در خود، ذخیر می کند. افرادی که به دانشگاه می روند و مقابل کتاب هایشان خمیازه می کشند، هرگز از چنین نیرویی برخوردار نیستند.

7- در دنیای بازگشت ابدی، هر کاری بار مسئولیت تحمل ناپذیری را همراه دارد.

8- اندیشه ی بازگشت ابدی دورنماییی را نشان می دهد که در آن هرچیز، آنطور که می شناسیم، به نظر نمی آید و همه چیز بدون کیفیت ناپایدارش ظاهر می شود. این کیفیت ناپایدار ما را از دادن هر حکمی باز می دارد. آیا می توانیم آنچه را که گذراست محکوم کنیم؟

پیری بد دردی است/ پرسیوال اورت/ مجموعه داستان های بااجازه/ ترجمه ی اسدالله امرایی

روسندو پرسید:" ببینم مو. می خواهم چیزی بپرسم."

موریسیو در صندوق عقب ماشین را محکم بست.

" تو می گویی ما پیر شده ایم؟"

موریسیو به همان درخت ها خیره شد و گفت:" زهرمار روسی. معلوم است که پیریم. پیرتر ار خودمان را ندیده ام این طرف ها، اما پیری مان آن قدر که تو خیال می کنی نیست. هنوز سر پا هستیم و می توانیم برویم شکار."


آپارتمان ایوا/ جاناتان لی دم/ مجموعه داستان های با اجازه/ ترجمه ی اسدالله امرایی

1- بدتر از این سراغ نداشت. او حسرت زندگی گذشته را نمی خورد. این مفهوم که باید به یک آپارتمان خاص می چسبید، هم فریبنده بود و هم سوزناک.

2- آپارتمان ها می آیند و می روند و این طبیعت و خاصیت آن هاست و او آن یکی را مدتی طولانی نگه داشته بود، آن قدر که حالا دیگر پیش از آن را به خاطر نمی آورد. 

3- عجب. آدم وقتی انتظار ندارد، وجودش به اثبات می رسد.


تلویزیون/ بن لوری/ مجموعه داستان های با اجازه/ ترجمه ی اسدالله امرایی

1- من هر روز سر کار همین کار را می کند، ولی کارش زیاد هیجان انگیز نیست. حالا به هر دلیلی کارش را در خانه و بر صفحه ی تلویزیون تماشا می کند که کاملا جذاب است. مسحور تمام حرکات ناخواسته اش می شود.

2- ناراحت می شود که هنرپیشه ای می تواند نقش او را به آن خوبی بازی کند. احساس بلاهت می کند که رفتارش کلیشه ای و قابل تقلید است.

3- آرزو می کند که کاش روشی وجود داشت و می توانست برای انجام دادن یا ندادن کاری، اختیار داشته باشد. اما از اختیارش خارج است. در جهان می شتابد، کمک می کند و می کشد و نجات می دهد و خرید و فروش می کند و دزدی و تجاوز می کند و احساس می کند و عاشق می شود و فرار می کند و می خندد و می گرید و می میرد و زنده می شود و می میرد و زنده می شود و می میرد و زنده می شود و می میرد و زنده می شود.

4-سرانجام لحظه ی بعد فرا می رسد. مرد مشتش را باز می کند و می فهمد چیزی که در مشتش است فکر نیست، بلکه یک سیم برق است. به پایین نگاه می کند و می بیند که سیم برق به تلویزیون وصل است.


مسابقه ی مرد چاق/ لوییز اردریک/ مجموعه داستان های با اجازه/ ترجمه ی اسد الله امرایی

1- کشیش مان ما را می ترساند و می گفت هرکدام از ما دو تا فرشته داریم: یکی فرشته ی محافظ است و دیگری فرشته ی گمراهی. فرشته ی دومی سعی می کند خوشد را به جای اولی جا بزند به همین علت است که می آمد. یک مرد آبی. گولش را خوردم. شب ها توی خواب به دیدن من می آمد.

ترجمه/ ملانی ری تون/ از مجموعه داستان های با اجازه/ ترجمه اسدالله امرایی

1- دانشجوهای من به بیست و نه زبان زنده حرف می زنند...

... بچه های من در مرکز سواد آموزی شاهد وقایعی بوده اند که هرگز درک نمی کرده اند، شاهد بوده اند که مردم هم دیگر را می کشند. داستان هایی برای گفتن داشته اند، اما زبان عاملی بوده که باعث شده کم بیاورند.

بلوچ/ مجموعه آدم ها/ احمد غلامی

1- جوانک دست کرد توی جیبش و یک چاقوی دسته استخوانی خون آلود بیرون آورد و گفت: "با این کشتم. می بینی؟" دوباره سکوت کردک. قیافه ی آدم ها عاقل و دیر باور را گرفتم که در برابر آدم های دیوانه به خود می گیرند. گلویم خشک شده بود. فانتا را سرکشیدم. جوانک چاقویی را که خون روی آن خشک شده بود لای دستمال پیچید و گفت: "دوستش داشتم، هرجا برم خونش با منه."