بلوچ/ مجموعه آدم ها/ احمد غلامی
1- جوانک دست کرد توی جیبش و یک چاقوی دسته استخوانی خون آلود بیرون آورد و گفت: "با این کشتم. می بینی؟" دوباره سکوت کردک. قیافه ی آدم ها عاقل و دیر باور را گرفتم که در برابر آدم های دیوانه به خود می گیرند. گلویم خشک شده بود. فانتا را سرکشیدم. جوانک چاقویی را که خون روی آن خشک شده بود لای دستمال پیچید و گفت: "دوستش داشتم، هرجا برم خونش با منه."
+ نوشته شده در ساعت توسط فوژان
|
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد