بلوچ/ مجموعه آدم ها/ احمد غلامی

1- جوانک دست کرد توی جیبش و یک چاقوی دسته استخوانی خون آلود بیرون آورد و گفت: "با این کشتم. می بینی؟" دوباره سکوت کردک. قیافه ی آدم ها عاقل و دیر باور را گرفتم که در برابر آدم های دیوانه به خود می گیرند. گلویم خشک شده بود. فانتا را سرکشیدم. جوانک چاقویی را که خون روی آن خشک شده بود لای دستمال پیچید و گفت: "دوستش داشتم، هرجا برم خونش با منه."

شطرنج باز/ مجموعه آدم ها/ احمد غلامی

1- مهم این است که غول ها ترک بردارند و او ترک برداشته بود. تلنگر کودکی یا دیوانه ای کافی بود تا او فرو ریزد.

2- فرو ریخت نه به اراده ی من، به اراده ی جمعی که دور صفحه ی شطرنج حلقه زده بودند و آرزوی باختش را داشتند.