تلویزیون/ بن لوری/ مجموعه داستان های با اجازه/ ترجمه ی اسدالله امرایی
1- من هر روز سر کار همین کار را می کند، ولی کارش زیاد هیجان انگیز نیست. حالا به هر دلیلی کارش را در خانه و بر صفحه ی تلویزیون تماشا می کند که کاملا جذاب است. مسحور تمام حرکات ناخواسته اش می شود.
2- ناراحت می شود که هنرپیشه ای می تواند نقش او را به آن خوبی بازی کند. احساس بلاهت می کند که رفتارش کلیشه ای و قابل تقلید است.
3- آرزو می کند که کاش روشی وجود داشت و می توانست برای انجام دادن یا ندادن کاری، اختیار داشته باشد. اما از اختیارش خارج است. در جهان می شتابد، کمک می کند و می کشد و نجات می دهد و خرید و فروش می کند و دزدی و تجاوز می کند و احساس می کند و عاشق می شود و فرار می کند و می خندد و می گرید و می میرد و زنده می شود و می میرد و زنده می شود و می میرد و زنده می شود و می میرد و زنده می شود.
4-سرانجام لحظه ی بعد فرا می رسد. مرد مشتش را باز می کند و می فهمد چیزی که در مشتش است فکر نیست، بلکه یک سیم برق است. به پایین نگاه می کند و می بیند که سیم برق به تلویزیون وصل است.
+ نوشته شده در ساعت توسط فوژان
|
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد