گیله مرد / بزرگ علوی
1- باران هنگامه کرده بود . باد چنگ می انداخت و می خواست زمین را از جا بکند. د رختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند . از جنگل صدای شیون زنی که زجر می کشید می آمد.غرش باد آواز های خاموشی را افسار گسیخته کرده بود.رشته های باران آسمان تیره را به زمین گل آلود می دوخت. نهرها طغیان کرده و آب از هر طرف جاری بود.
2- آره ، من خودم لاور بودم .سواد هم دارم . این پنج ساله یاد گرفتم.خیلی چیز ها یاد گرفتم. می گی مملکت هرج و مرج نیست؟ هرج و مرج مگه چیه؟ ما را می چاپید. از خونه و زندگی آوارمون کردید. دیگه ازما چیزی نمونده . عیتی دیگه نمونده . چقدر همین خود تو منو تلکه کردی ؟....
3- در جنگل هنوز هم شیون زنی که زجرش می دادند به گوش می رسید . در همین آن صدای تیری شنیده شد و گلوله ای به بازوی راست گیله مرد اصابت کرد. هنوز برنگشته گلوله دیگری به سینه او خورد و او را از بالای ایوان سرنگون ساخت. مامور بلوچ کار خود را کرد.
4- ... دیشب بود یا یک ماه پیش ؟ یا چند سال پیش ؟ چه بود؟ سایه ای لغزنده، متلاشی،گسسته ، وارفته جلوی چشمان من می لولد. وقتی دست هایم را دراز می کنم که این خیال بی شکل را بگیرم، نوک انگشتانم، ،آرنج هایم، شقیقه هایم تا مغز استخوانم، همه جای بدنم می سوزد. خودم را تکان می دهم و فکر می کنم که چه اتفاقی افتاده است. چه اتفاقی رخ داده است؟ چه چیزی برای من باقی مانده است؟ هیچ!
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد