دریچه/ مجموعه چیزی در همین حدود/ بهروژ ئاکره یی

 

 

۱- مرد گفت: " پریا هیچی نگفتن/ زار و زار گریه می کردن پریا/ مث ابرای بهار گریه می کردن پریا."

دختر غلتی زد و گفت: "بابا، مگه نه که این قسته تو اون کتابه مال یه مرد کهنه است که موهای سفید داره؟"

مرد گفت: "چرا دخترم... ولی اون مرد کهنه نیست. پیره."

دختر گفت: " خب. اون مرد پیره، که کهنه نیست، ننوشته پریا چرا گریه می کردن؟"

 

 

آینه ی شکسته/ مجموعه چیزی در همین حدود/ بهروژ ئاکره یی

 

 

1-     دستش را باز کردم، خودکارم را از جیبم در آوردم. شماره تلفن تازه ام را در کف دستش نوشتم. وقتی می نوشتم دست چپم که زیر دستش بود می لرزید و باران انگار روی شماره ها می دوید.

 

2-     گفت: "پیرهنتو در بیار. بذار تنت بارون بخوره."

پیراهنم را درآوردم. باران بر شانه هایم می کوبید.

"توچی؟"

پیراهنش را در آورد و دست کشید روی پستان هایش. باران بر آن ها می بارید و پستان ها همچون کله ی بچه گربه ای از زیر دستش سر بیرون آوردند. دستش را که به تمامی برداشت، نگاهم همراه قطره های باران از سینه هایش لغزید.

به باغچه ی مهد کودک رسیدیم، گفت: "تاب بخوریم؟"

گفتم:"سرسره بهتر نیست؟"