هملت /شکسپیر
۱- این اجساد را بردارید اکنون من پادشاه شما هستم.
۱- زندگی سایه ای است لغزان ، بازیگری بی نوا که برصحنه می خرامد ، و مهلت خود را با دلهره می گذارند ، و دیگر خبری از او نمی شود ، زندگی داستانی است پر شور و غوغا ، اما بی معنا ، که ابلهی آن را روایت کرده است.
۱- پس مگر در اسمان سنگ نیست ؟ آخر برق و تندر به چه کار می اید؟
۲- دیگر دلیری هم در من نمانده است ، هر تازه از راه رسیده ای می تواند شمشیر را از دستم بگیرد ولی پس از مرگ درستی و پاکی چه لازم که شرف و مردانگی زنده باشد؟
۳- انسان باید همان که می نماید باشد ، یا کاش نتواند جز انچه هست جلوه کند.
۴- چه فقیرند کسانی که شکیبایی ندارند. کدام زخم جز به تدریج بهبود یافته است.
۱- هنگامی که خاینان در میدان مبارزه می طلبند ما باید کو تاه گو باشیم و دست به عمل بزنیم.
۲- انهایی که وجدان را به خدمت میگیرند یا خیلی کمند یا اصلا وجود ندارند.
۳- ادوارد شوهر من ، پسر تو و پادشاه مرد، اینک که ریشه ها پژمرده اند شاخه ها برای چه ببالند ؟
۴- هیچ حیوانی نیست که از اندکی ترحم بهره نبرد.
- اما من از ترحم بهره ای نبرده ام ، از این رو حیوان نیستم.
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد