کنستانسیا/ کارلوس فوئنتس
1- وقتی همسر اسپانیایی من کتاب کهنه ی نقاشی های سیاه قلم گویا را باز می کند و نگاهش بر آن نقاشی بسیار مشهور caprichos [هوسباز] خیره می ماند، از خودم می پرسم آیا حق دارم رشته ی تخیلش را پاره کنم و به یادش بیاورم که: تعقلی که هرگز به خواب نمی رود هیولا می آفریند.
2- این فکر دست از سرم بر نمی دارد که تاریخ ما سرانجام به کجا می کشد، مسئولیت فردی من در قبال بیدادی که خودم مرتکب نشده ام تا کجا می تواند، یا باید، کشیده شود؟
3- گرما و سرما در واقع نوعی وضعیت ذهنی هستند که کانون هستی ما، یعنی ذهن، آن ها را، مثل ادبیات یا قدرت، می پذیرد یا رد می کند.
4- هر عکس در هر لحظه، کدام یک از شخصیت های چند گانه ی ما را ثبت می کند؟
5- سیاست هنر حد و مرزهاست. هنر حد و مرز سیاست است.
6- کنستانسیا چی فکر می کنی درباره ی مردی که یک روز صبح بیدار می شود و می بیند تبدیل به حشره ای شده و آن وقت در راه آهن اسپانیا هم کار می کند؟ به نظر تو این به زیان ادبیات بود یا به سود راه آهن؟
7- مطالعه هرچیزی را عوض می کند، هرچیزی را به سطح بالاتری از وجود و فراتر از روزمرگی ابلهانه می کشاند.
8- عشقی که سراسر اعتماد باشد، عشق حقیقی نیست، بیش تر شبیه بیمه نامه است یا بدتر از آن، گواهی حسن رفتار. و این در نهایت به بی خیالی می انجامد.
9- با چه سماجتی از پذیرش سالخوردگی طفره می رویم و چیزی را که نه تنها اجتناب ناپذیر، بلکه آشکار هم هست، یکسر به کناری می رانیم. چه قدر دروغ می بافیم تا چیزی را که دیگران به روشنی می بینند، انکار کنیم.
10- دانشمندی که در وجود من است می گوید هرچیزی باید توضیحی داشته باشد، و آن اومانیست سرخورده ای که خودم باشم می گوید هرچیزی باید القا کننده ی فکری و الهامی باشد. تنها چیزی که تسلایم می دهد این است که معتقدم این دو گفته مکمل هم هستند نه نفی کننده ی هم.
11- هنر معمایی را پیش می کشد اما راه حل این معما خود معمای دیگری است.
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد