فرودگاه- پرواز 707/ نمایشنامه های شاعر(1)/ احمدرضا احمدی
2- یادمان نرود همه ی ما تجربیات مشترک داریم. درد، حرمان، سرگشتگی، بی پناهی و یک تنهایی ابدی که پایان ندارد.
3- باید تمام هست و نیست خود را در یک لیوان ریخت و نوشید و گفت چه طعم تلخی داشت.
4- اینجا مکان آرامی است. در اینجا هیچ چیز اتفاق نمی افتد، هیچ چیز تکرار نمی شود که خستگی بیاورد، نه کسی عاشق می شود، نه کسی ازدواج می کند، نه کسی طلاق می دهد، نه کسی طلاق می گیرد.
5- عیب قصه ها همین است آقای شاعر. در قصه ها هیچ چیز به آغاز برنمی گردد.
6- از کنار این پله ها. زنان و مردانی که یکدیگر را دوست دارند روی این پله ها می نشینند، از خود حرف می زنند. روی این پله ها کسان زیادی نشسته اند. من صدای آنان را می شنوم.
7- لبخند تو می توانست پلی باشد که جمعه را به همه ی روزهای هفته پیوند بزند.
8- گمشده ی من همیشه می گفت هراس من این است که یک روز به خیابان بروم و ببینم همه ی زنان به شکل زنان نقاشی های پیکاسو درآمده اند، آن روز، روز پایان جهان است.
9- چه کسی می خواهد باور کند که من دیوانه نیستم وقتی هر روز جلوی آیینه صورتم را وحشیانه پاک می کنم تا شاید قدرتی پیدا کنم که مرا قادر به پاک کردن این جهان از زلزله و جنگ و سیل و گرسنگی کند...
... من برای همیشه در برابر آیینه ها می مانم، در اتاقی که به هیچ کجای جهان، نه دری دارد، نه پنجره ای.
10- ما می خواستیم با خریدن یک پالتو، مرگ و نیستی را فراموش کنیم.
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد