ابر قورباغه توکیو را نجات می دهد/ هاروکی موراکامی

 

1-  من، بی برو برگرد یه آدم معمولی ام. کم تر از معمولی حتی. دارم کچل می شم. خیکی و شکم گنده می شم. ماه قبل 40 سالم شد. کف پام صافه و دکتر اخیرا بهم گفته امکان ابتلا به دیابت در من زیاده. سه ماه، شاید هم بیشتر می شه که با هیچ زنی نخوابیدم و قبلا هم بهای این کار رو می پرداختم. به خاطر تواناییم در جمع کردن قسط وام های اعتباری تو این بخش، اعتبار کسب کرده ام اما احترام نه. احدی رو پیدا نمی کنی که منو چه توی کار و چه توی زندگی خصوصی، دوست داشته باشه. نمی دونم چه طور با مردم حرف بزنم و با غریبه ها هم خوب نیستم، اینه که هیچ وقت با کسی دوست نمی شم. هیچ ورزشی بلد نیستم. ناشنوایی لحنی دارم. قدم کوتاهه، فیموتیک، نزدیک بین و آستیگمات هم هستم. زندگیم افتضاحه. فقط می خورم، می خوابم، و می رینم. اصلا نمی دونم چرا زنده ام. چرا از میون این همه آدم، کسی مثل من باید اونی باشه که توکیو رو نجات می ده؟

-   آقای کاتاگیری، چون توکیو فقط می تونه به دست آدمی مثل شما نجات پیدا کنه.

2- تمام اون جنگ وحشتناک در محدوده ی تخیل اتفاق افتاد. اونجاست که میدان واقعی نبرد ماست. اون جاست که پیروزی ها و شکست هامون رو تجربه می کنیم. هر کدوم از ما موجوداتی با طول عمر محدودیم، یعنی هممون نهایتا شکست می خوریم. اما همون طور که ارنست همنیگوی هم خیلی روشن گفته: ازرش نهایی زندگی ما رو، نه اون طور که برنده می شیم، بلکه اون طور که بازنده می شیم مشخص می کنه.

3- چیزی که شما با چشماتون می بینین لزوما واقعی نیست. دشمن من به غیر از خیلی چیزای دیگه، اون من درونم هم هست. درون من یه غیرِ منه.

4- وحشت واقعی، وحشتی است که انسانها نسبت به تخیلشون احساس می کنن.

از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم / هاروکی موراکامی

۱- لطمه روحی تاوانی است که هر شخص باید بابت استقلال خود بپردازد.

۲- درد اجباری است . رنج کشیدن اختیاری است.

۳- انصاف ندارد زندگی بعضی ها تا پای جان تلاش می کنند و به خواسته شان نمی رسند در حالی که عده ای بی آنکه سر سوزنی زحمت بکشند به آن دست می یابند.

۴- مهم ترین نکته ای که در مدرسه یاد می گیریم این است که مهم ترین نکته ها را در مدرسه نمی توان یاد گرفت.

۵- من فقط دو سه دلیل برای دویدن دارم در حالی که دلائلم برای ندویدن بی حد و حصر است . بنابر این باید بی آنکه بتوانم به آن دو سه دلیل بها بدهم.

۶- خط پایان یک نشانه گذاری موقت است و اهمیت چندانی ندارد مثل زندگی خود ماست. صرف وجود نقطه پایان بر معنا مند بودن حیات دلالت نمی کند . فقط در حکم یک نشانه گذاری موقت است و یا شاید استعاره ای غیر مستقیم برای ماهیت گذرای حیات

۷-زندگی اساسا نا عادلانه است اما حتی در آن صورت نیز امکان یافتن شکلی از عدالت در آن وجود دارد چنین جست و جویی البته شاید وقت ببرد و تلاش و کوشش بخواهد . شاید هم اصلا بی فایده بنماید فقط خود شخص است که می تواند تصمیم نهایی بگیرد و یکی از دو راه را انتخاب کند.

دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل / هاروکی مو را کامی

۱-چشم هایم را که بستم عطر باد توی صورتم زد. باد بهاری به تکه میوه رسیده ای با پوستی زبر ، مغزی لزج و دانه ها ی بی شمار می مانست ، در هوا باز می شد ، دانه هایش را مثل گلو له های ساچمه ای ریز و لطیفی روی بازوهای برهنه ام می افشاند و رد ملایمی از درد از خود بر جا می گذاشت...

2-... صدا بیشتر به خاطره نا آشنایی می مانست که پا ورچین پا ور چین وارد لایه های هوا شده باشد . اما سر انجام کم کم شکل خودش را پیدا کرد و به صدای زنگ تلفنی حقیقی بدل شد. صدای کاملا حقیقی زنگ تلفن در فضایی کاملا حقیقی ...

3-... وقتی جای مرتفعی می رم فقط من هستم و باد و هیچ چیز دیگه ای نیست. باد منو احاطه می کنه و در هم می پیچه . باد می فهمه من کی هستم . من هم باد رو می فهمم . ما همدیگه رو می پذیریم و تصمیم می گیریم با هم با شیم.  فقط من هستم و باد و جای دیگه ای برای کس دیگه ای نیست...

4- آن جا توی آن دنیای گنگ پوشیده از یخ های قطور به یکباره تمام توانم را از دست داده بودم . ذره ذره ، ذره ذره و آخر سر حتی توان رنجیدن هم نداشتم . مثل این بود که حس جهت یابی ام را جایی از دست داده باشم . مسیر زمان را گم کرده بودم . و تمام حواس خودم را از دست داده بودم . نمی دانم این مسئله از کی شروع شده یا تمام شده بود اما وقتی هوشیاری ام را به دست می آوردم خودم را در دنیایی یخی و در زمستانی ابدی که خالی از هر رنگی بود ، محبوس در تنهایی می یافتم.

5- حالا دیگر قلبی برایم باقی نمانده است . گرما از وجودم رخت بر بسته . گاهی وقت ها فراموش می کنم هیچ وقت گرمایی دروجودم بوده یا نه . این جا تنهاتر از هر کس دیگری درزمین هستم . وقتی گریه می کنم ، مرد یخی گونه ام را می بوسد و اشک هایم به یخ تبدیل می شوند. او قطره اشک های منجمد را در دست می گیرد و آن ها را روی زبانش می گذارد و می گوید : " ببین چقد ردوستت دارم ." او راست می گوید . اما بادی که ازنا کجا آباد می آید ، حرف های او را دور تر و دورتر به سمت گذشته ها می برد.

پس از تاریکی /هاروکی موراکامی

 

 

۱-به نظرم خاطره ها شاید ، سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن می سوزانند ،تا آنجا که به حفظ زندگي مربوط مي‌شود، ابداً مهم نيست که اين خاطرات به درد بخور باشند يا نه. فقط سوخت‌اند. آگهي‌هايي که روزنامه‌ها را پر مي‌کنند، کتاب‌هاي فلسفه، تصاوير زشت مجله‌ها، يک بسته اسکناس ده هزار يني، وقتي خوراک آتش بشوند، همه‌شان فقط کاغذند. آتش که مي‌سوزاند، فکر نمي‌کند آه، اين کانت است يا آه، اين نسخه‌ي عصر يوميوري است يا چه زن قشنگي! براي آتش اين‌ها چيزي جز تکه کاغذ نيست.همه‌شان يکيست.خاطرات مهم، خاطرات غيرمهم، خاطرات کاملاً به دردنخور. فرقي نمي‌کند، همه‌شان فقط سوخت‌اند.