خداحافظ گری کوپر/ رومن گاری

1-      حجاب زبان وقتی کشیده می‌شود که دو نفر به یک زبان حرف می‌زنند آنوقت دیگر امکان تفاهم آنها به کلی از بین می‌رود.

2-  کلمات همیشه مال دیگران است، یک جور میراثی است که به زور به آدم تحمیل می‌شود. انسان همیشه به زبانی حرف می‌زند که ساخته‌ی دیگران است. زبانی که در ایجاد آن هیچ دخالتی نداشته است و هیچ چیزش مال خود آدم نیست.

3-  به محض اینکه خوشبخت شدی و از زندگی لذت بردی فاتحه‌ی عصیان و یاغی‌گری خوانده می‌شود. هر جا که خوشبختی باشد شورش نیست. جرات دارید بگویید دروغ است. خوشیختی افیون جامعه است. رکود است. فقط بدبختی باعث ترقی است.

4-      هر چه قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد باید کمتر با او مخالفت کرد.

5-      بزرگ‌ترین نیروی فکری تاریخ بشر حماقت است. باید در مقابل آن سر تعظیم فرود آورد و به آن احترام گذاشت زیرا همه جور معجزه‌ای از او ساخته است.

6- برای هوش آدمیزاد هیچ چیز تحریک کننده‌تر از درک نکردن نیست.

یکی از مسخره‌ترین فرمول‌های روانشاسی نوین این است که می‌گویند:" علت میخواری معتادان اینست که نمی‌توانند خود را با واقعیات وفق دهند." و کسی نیست به اینها بگوید:" کسی که بتواند خود را با واقعیت‌ها وفق دهد یک بیدرد الدنگ بیش نیست."

در جستجوی زمان از دست رفته/ مارسل پروست/

1- اصولاً درباره‌ی همه‌ی رویدادهایی که در زندگی و نشیب و فرازهایش به عشق مرتبط می‌شوند، بهتر آن است که در بند فهمیدن نباشیم، چون حالت وصف ناپذیر و نامنتظرشان چنان است که پنداری از قانون‌هایی نه منطقی که جادویی پیروی می‌کنند.

2-از انجایی که عشق سودایی بی‌چشمداشت نیست، دلداده‌ای که دیگر معشوقش را دوست ندارد نمی‌کوشد بفهمد چرا زن تهیدست سبکی که دوست می‌داشت سالها سرسختانه از پذیرفتن این که او به نشاندنش ادامه دهد خودداری می‌کرد.

3-  هر گونه احتیاط ترسو وار برای پرهیز از داوری‌های نا به جا بی‌هوده است.

4- پشمیانی هم مانند تمنا برآورده شدن را می‌خواهد و نه به تحلیل درآمدن را؛ هنگامی که عاشقی آغاز می‌کنیم وقتمان نه به دانستن اینکه عشق چیست که به آماده کردن امکان‌های دیدار فردا می‌گذرد. و هنگامی که از آن کناره می‌گیریم نه به شناخت غصه‌ی خود که براین می‌کوشیم که آن را به زبانی که به گمانمان از همه مهربانانه‌تر است برای برانگیزنده‌ی غصه بیان کنیم.

5- خاطرات عشق از قانون‌های عام حافظه که خود پیرو قانون‌های عام‌تر عادتند مستثنی نیستند. از آنجا که عادت همه چیز را سست می‌کند آنچه ما را بهتر به یاد کسی می‌اندازد همانی است که از یاد برده بودیم. ( چون بی‌اهمیت بوده است و در نتیجه گذاشته‌ایم که همه‌ی نیرویش را حفظ کند.) از همین روست که بهترین بخش یاد ما در بیرون از ماست، در نسیمی بارانی، در بوی نای اتاقی یا بوی آتشی تازه افروخته، در هرآنچه آن بخشی از خویشتن را در آن باز می‌یابیم که هوش چون به به کاریش نمی‌آمد نادیده گرفته بود، واپسین گنجینه‌ی گذشته، بهترین، همانی که وقتی چشمه‌ی همه‌ی اشک‌هایت خشکیده می‌نماید باز می‌تواند تو را بگریاند. بیرون از ما؟ به بیانی دیگر در درون ما، اما از چشممان پنهان، در پرده‌ی فراموشی بیش و کم دیر پاییده.

6-  می‌شود که از کسی خوشت بیاید، اما برای هجوم آن اندوه، آن حس جبران ناپذیری، آن دلشوره‌ای که در پیشان عشق می‌آید خطر این‌که چیزی محال باشد ضروری است- شاید بدان‌گونه آن‌چه سودای آدمی بیتابانه در‌پی آن است نه یک آدم که خود عشق باشد.

7-   اختصاصی‌ترین عشق به یک آدم، همیشه عشق به چیز دیگری است.

8-  داده‌های زندگی برای هنرمند اهمیتی ندارد، برای او فرصتی است که نبوغش را آشکار کند.

9-   توانایی کار بزرگ، الزاماً به معنای توانستن کار کوچک نیست.

داستان کوتاه خرس/ ویلیام فاکنر

شجاعت و شرافت و غرور، ترحم و عشق و آزادی. تمامی این‌ها را قلب لمس می‌کند و آنچه را که قلب در برمی‌گیرد، به حقیقت مبدل می‌شود، تا حدی که ما حقیقت را می‌شناسیم.

پیرمرد صد ساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد/ یوناس یوناسون/ ترجمه‌ی شادی احمدی

1-  انتقام خوب چیزی نیست. انتقام مثل سیاست می‌مونه. همیشه یک چیز باعث یک چیز دیگه می‌شه تا اینکه بد به بدتر تبدیل می‌شه و بدتر به بدترین.

2- آلن حتی نمی‌دانست آقای نخست وزیر چپ است یا راست. باید یکی از آن‌ها می‌بود! اگر زندگی فقط یک چیز به آلن آموخته بود این بود که مردم اصرار داشتند یا راست.