بختک/ مجموعه کسوف/ قدسی قاضی نور

1- اگر بزند و واقعا اتفاق بیفتد چه؟! از او چه خواهم خواست؟ بچه که بودم همیشه یکی دو تا آرزوی دست به نقد داشتم که فورا دماغش را بچسبم و تا آرزوهایم را برآورده نکرده ولش نکنم. اما حالا اگر روی سینه ام بنشیند، می توانم فورا آرزویی بکن؟ آن قدر همه چیز برایم آرزو شده که نمی توانم یکیش را انتخاب کنم. آنقدر آرزوهایم را توی دورترین نقطه ی مغزم دفن کرده ام که یک قبرستان شده. آن قدر دور که هیچ وقت نتوانسته ام یک شاخه گل روی قبرشان بگذارم.

2- گفت: دس وردار! خودت می دونی اونی که اسمشو گذاشتی عقل همچینم عقل نیس! جرمایی که تو مغزت جمع شده دس و پاتو کرخ کرده، اسم ترساتو گذاشتی عقل! اسم بزدلیاتو گذاشتی عقل! اسم دوز و کلکاتو گذاشتی عقل! به من نگاه کن مث اینم. و تیله ی توی دستش را نشانم داد. نگاهش کردم، تا ته وجودش پیدا بود، درست مثل تیله ی توی دستش.

3- خندید: برا چی بترسم مگه چی می خوام؟ اینا همه مال منه! چرخید و به همه ی زمین و آسمان اشاره کرد. دیدم چقدر زمین برای من تنگ است. همه اش می خواهم کنار دستیم را هل بدهم تا جایی برای خودم پیدا کنم. آسمون برایم تنگ است، چقدر زور می زنم تا بتوانم نیم چرخی توی هوا بزنم!


زمزمه/ مجموعه کسوف/ قدسی قاضی نور

1- بچه دوست داری؟

سرخ می شود. می گوید: آره

 - دوست داری بچه داشتی؟

- نه!

- چرا؟

- نمی دونم. شاید می ترسم. اون می تونه همه ی منو تصاحب کنه.

- خب بکنه. خودتو می خواهی چیکار؟ بذار تصاحب کنه.

- من از تصاحب شدن می ترسم.

- چشمات که اینو نمی گه.