بختک/ مجموعه کسوف/ قدسی قاضی نور
2- گفت: دس وردار! خودت می دونی اونی که اسمشو گذاشتی عقل همچینم عقل نیس! جرمایی که تو مغزت جمع شده دس و پاتو کرخ کرده، اسم ترساتو گذاشتی عقل! اسم بزدلیاتو گذاشتی عقل! اسم دوز و کلکاتو گذاشتی عقل! به من نگاه کن مث اینم. و تیله ی توی دستش را نشانم داد. نگاهش کردم، تا ته وجودش پیدا بود، درست مثل تیله ی توی دستش.
3- خندید: برا چی بترسم مگه چی می خوام؟ اینا همه مال منه! چرخید و به همه ی زمین و آسمان اشاره کرد. دیدم چقدر زمین برای من تنگ است. همه اش می خواهم کنار دستیم را هل بدهم تا جایی برای خودم پیدا کنم. آسمون برایم تنگ است، چقدر زور می زنم تا بتوانم نیم چرخی توی هوا بزنم!
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد