شب های ورامین/ صادق هدایت

ما بد تربیت می شویم. همه خرابی ما به گردن همین خرافات است که از بچگی توی کله مان چپانده اند و همه مردم را آن دنیایی کرده اند. این دنیا را ما ول کرده ایم و فکر موهوم را چسبیده ایم، نمی دانیم کی ار آن دنیا برگشته که خبرش را برای ما آورده! از توی خشت که می افتیم برای آخرتمان گریه می کنیم تا بمیریم...

صورتک ها/ صادق هدایت

می دانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم می شود. چون هر کسی با قوه تصور خودش کس دیگری را دوست دارد. و این از قوه تصور خودش هست که کیف می برد نه از زنی که جلو اوست و گمان می کند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهایی خودمان است، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد.

حاجی آقا/ صادق هدایت

1- آن‌چه که بشر جستجو می‌کند دزد و گردنه‌گیر و کلاش نیست، چون بشر برای زندگی خودش معنی لازم دارد. یک فردوسی کافی است که وجود ملیون‌ها از امثال شما را تبرئه بکند و شما خواهی نخواهی معنی زندگی خودتان را از او می‌گیرید و به او افتخار می‌کنید. اما حال که علم و هنر و فرهنگ از این سرزمین رخت بربسته، معلوم می‌شود فقط دزدی و جاسوسی و پستی به‌این زندگی معنی و ارزش می‌دهد.

2- در این محیط پست و احمق‌نواز ِ سفله‌پرور و رجاله‌پسند که شما رجل برجسته آن هستید و زندگی را مطابق حرص و طمع و پستی‌ها و حماقت خودتان درست کرده‌اید و از آن حمایت می‌کنید، من در این جامعه که به‌فراخور زندگی امثال شما درست شده نمی‌توانم منشأ اثر باشم.

س.گ.ل.ل از مجموعه سایه روشن / صادق هدایت

۱- بعد از آنکه مردیم چه اهمیتی دارد که یادگار موهوم ما درکله یک دسته میکروب که روی زمین می غلطد ، بماند یا نه و از کارهایمان دیگران کیف بکنند یا نه ؟

۲- تو از درد عشق کیف می کنی نه خود عشق و این درد عشق است که تورا هنر مند کرده است .

۳- به طور کلی بشر در باطن همیشه یک جور بوده ، یک جور احساسات داشته ، یک جور فکر کرده .

۴- آخرین فتح بش آزادی او از قید احتیاجات زندگی خواهد بود ، یعنی اضمحلال و نابود شدن نژاد او از روی زمین

۵- گمان می کنی میل به مرگ ضعیف تر از میل به زندگی است ؟ همیشه عشق و مرگ با هم توام است. همیشه بشر به اسم جنگ و مبارزه با زندگی کوشیده ولی در حقیقت خواستار مرگ بوده است.

۶- و احساسات بشر هیچوقت عوض نمی شود. اگر روزی بشر می توانست مدار زمین را هم بدور خورشید تغییر بدهد ، اگر خودش رابستاره سیریوس هم می رسانید همان آدمیزاد ضعیف و ترسو و احساساتی بود .

افسانه ی آفرینش/ صادق هدایت

 

 

۱- می دانید که با وجود پیری و ناتوانی چند روز است که دست به کار شده ام. روز اول روشنایی بعد آسمان ها آب ها سنگ ها کلوخ ها و غیره را درست کردم... (قدری تامل می کند) اینک می خواهم یک یادگار پاینده ای از خود بگذارم و قدرت نمایی بکنم. از این رو مشیت و اراده ی من بر آن قرار گرفت تا روی این زمینی که در منظومه ی شمسی و در خانواده ی خورشید است یک دسته جانور بیافرینم و پادشاهی  "آدم" نام به صورت خودم درست کرده بر آن ها بگمارم تا بر همه ی موجودات فرمان روایی داشته باشد.

۲- ساختن آدم به خیالت کار آسانی است؟ مگر ندیدی یک ساعت پیش جلوی آینه ی قدی میمون ها را شبیه خودم درست کرد تا برای ساختن آدم دستم روان بشود؟

۳- نمی دانی چه قدر خسته شده ام. اما می ترسم میانش باد بخورد و دستم پی کار نرود. سر پیری چه هوس هایی به کله ام زده! باشد.. می روم زودتر آدم را درست بکنم. بعد دیگر آسوده خاوهم شد. می روم توی رختخوابم می افتم. یکی از حوری ها را می گویم بیاید پاهایم را بمالد تو به من فرنی می دهی روی زمین را تماشا می کنیم و می خندیم... همچین نیست؟

۴- خیلی خوب شد که ما را از بهشت بیرون کردند. اقلا این جا کشیک چی نداریم و آسوده با هم خوش هستیم.

 

 

 

سه قطره خون / صادق هدایت

1-...من یک گربه ماده داشتم اسمش نازی بود. شاید آن را دیده بودی، از این گربه های معمولی گل باقالی بود با دو تا چشم درشت، مثل چشم های سرمه کشیده ، روی پشتش نقش و نگار های مرتب بود.مثل اینکه روی کاغذ آب خشک کن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آن را ا زمیان تا کرده باشند. روزها که از مدرسه بر می گشتم نازی جلو می دوید میو میو می کرد ودمش را به من می مالید. وقتی که می نشستم. از سر و کولم بالا می رفت. پوزه اش را به صورتم می مالید ...

2-... ا زسر تاسر زندگی اش بیزار شد .از همه چیز و همه کس سر خورده بود. خودش را بی اندازه تنها و بی.گانه حس کرد. راه دیگری نداشت ، مگر اینکه در یکی از شهر ها یدور یا یکی از بندر های جنوب به ماموریت برود و باقی زندگی اش را د رآن جا به سر ببرد و یا اینکه خودش را سر به نیست کند . برود جایی که هیچ کس را نبیند . صدای کسی را نشنود . در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود .چون برای نخستین بار حس کرد که میان او و همه کسانی که دور او بودند گرداب تر سناکی وجود داشته که تا کنون به آن پی نبرده بود...

3-... لالو خنده بلندی کرد .لچک را روی دوشش انداخت و زیر پستانش گره زد. بعد دوید جلو چادر دست مرد جوانی را گرفت، بیرون کشید، به خدا داد اشاره کرد و چیزی به آن مرد گفت. سپس به همان آهنگ مخصوصی که می خواند شروع کرد به زمزمه کردن و با ماهیچه های لخت ورزیده اش دست به گردن با آن مرد از زیر درخت های بید گذشتند و دورشدند. خدا داد از غم و خوشحالی گریه می کرد. افتان وخیزان ازهمان راهی که آمده بود، برگشت. رفت در آلونکش و در را به روی خودش بست و دیگر کسی او را ندید.

4-... باقی حرف دردهانش ماند چون دست های احمد با تردستی و چالاکی مخصوصی دو رشته گیس بافته ربابه را گرفت و به دور گردنش پیچانید و به سختی فشار داد.

5- ... کاروان خیلی آهسته در میان گرد و غبار از میان راه خاک آلود خاکستری رنگ می گذشت و دور می شد. چشم انداز اطراف بیابان خاکستری رنگ و شن زار بی آب و علف بود که تا چشم کار می کرد روی هم موج می زد و بعضی جاها به شکل پشته های کوچک دو طرف جاده ممتد می شد ...

6- تو برای من مظهر کس دیگری بودی ، می دانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست .در عشق این مطلب بهتر معلوم می شود .چون هر کسی با قوه تخیل خودش دیگری را دوست دارد .و این از قوه تصور خودش هست که کیف می برد نه از زنی که جلو اوست و گمان می کند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهانی خودمان است یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد .

افسانه آفرینش / صادق هدایت

1-چه کلکی روی زمین سوار می کنیم ! آن وقت با هم می نشینیم ، تماشا می کنیم ، فرنی می خوریم و می خندیم.

2- مگر به او دستور داده بودیم یا از او خواهش کرده بودیم که مارا بیافریند؟

3-شما ها در بهشت هم راضی نبودید ، این جا هم راضی نیستید ، هیچ وقت راضی نخواهید بود.

4- لب هایت را بیار نزدیک ، مقصود آفرینش همین است.

بوف کور / صادق هدایت

 

 

۱-در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته ، می خورد و می تراشد. اين دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید...

۲-در اين دنیای پست پر از فقر و مسکنت ، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشيد - اما افسوس، اين شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستارهء پرنده بود که بصورت یک زن یا فرشته بمن تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه ، فقط یک ثانیه همهء بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد- نه ، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم. سه ماه - نه، دو ماه و چهار روز بود که پی او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشم های جادویی یا شرارهء کشنده چشمهايش در زندگی من هميشه ماند -چطور می توانم او را فراموش بکنم که آنقدر وابسته بزندگی من است؟ نه، اسم او را هرگز نخواهم برد، چون ديگر او با آن اندام اثيری، باریک و مه آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن زندگی من آهسته و دردناک می سوخت و میگداخت، او ديگر متعلق باين دنیای پست درنده نیس- نه، اسم او را نباید آلوده بچیزهای زمینی بکنم. بعد از او من دیگر خودم را از جرگهء آدم ها، از جرگهء احمق ها و خوشبخت ها بکلی بیرون کشیدم و برای فراموشی بشراب و تریاک پناه بردم- زندگی من تمام روز میان چهار ديوار اتاقم می گذشت و می گذرد- سرتاسر زندگیم میان چهار ديوار گذشته است.

۳-درد تو آنقدر عميق است که ته چشم گير کرده .... و اگر گريه بکنی يا اشک از پشت چشمت در ميايد يا اصلا اشک در نميايد !...) بعد دوباره می گفتم تو احمقی چرا زودتر شر خودت را نمی کنی ؟