1-...من یک گربه ماده داشتم اسمش نازی بود. شاید آن را دیده بودی، از این گربه های معمولی گل باقالی بود با دو تا چشم درشت، مثل چشم های سرمه کشیده ، روی پشتش نقش و نگار های مرتب بود.مثل اینکه روی کاغذ آب خشک کن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آن را ا زمیان تا کرده باشند. روزها که از مدرسه بر می گشتم نازی جلو می دوید میو میو می کرد ودمش را به من می مالید. وقتی که می نشستم. از سر و کولم بالا می رفت. پوزه اش را به صورتم می مالید ...
2-... ا زسر تاسر زندگی اش بیزار شد .از همه چیز و همه کس سر خورده بود. خودش را بی اندازه تنها و بی.گانه حس کرد. راه دیگری نداشت ، مگر اینکه در یکی از شهر ها یدور یا یکی از بندر های جنوب به ماموریت برود و باقی زندگی اش را د رآن جا به سر ببرد و یا اینکه خودش را سر به نیست کند . برود جایی که هیچ کس را نبیند . صدای کسی را نشنود . در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود .چون برای نخستین بار حس کرد که میان او و همه کسانی که دور او بودند گرداب تر سناکی وجود داشته که تا کنون به آن پی نبرده بود...
3-... لالو خنده بلندی کرد .لچک را روی دوشش انداخت و زیر پستانش گره زد. بعد دوید جلو چادر دست مرد جوانی را گرفت، بیرون کشید، به خدا داد اشاره کرد و چیزی به آن مرد گفت. سپس به همان آهنگ مخصوصی که می خواند شروع کرد به زمزمه کردن و با ماهیچه های لخت ورزیده اش دست به گردن با آن مرد از زیر درخت های بید گذشتند و دورشدند. خدا داد از غم و خوشحالی گریه می کرد. افتان وخیزان ازهمان راهی که آمده بود، برگشت. رفت در آلونکش و در را به روی خودش بست و دیگر کسی او را ندید.
4-... باقی حرف دردهانش ماند چون دست های احمد با تردستی و چالاکی مخصوصی دو رشته گیس بافته ربابه را گرفت و به دور گردنش پیچانید و به سختی فشار داد.
5- ... کاروان خیلی آهسته در میان گرد و غبار از میان راه خاک آلود خاکستری رنگ می گذشت و دور می شد. چشم انداز اطراف بیابان خاکستری رنگ و شن زار بی آب و علف بود که تا چشم کار می کرد روی هم موج می زد و بعضی جاها به شکل پشته های کوچک دو طرف جاده ممتد می شد ...
6- تو برای من مظهر کس دیگری بودی ، می دانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست .در عشق این مطلب بهتر معلوم می شود .چون هر کسی با قوه تخیل خودش دیگری را دوست دارد .و این از قوه تصور خودش هست که کیف می برد نه از زنی که جلو اوست و گمان می کند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهانی خودمان است یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد .