درخت انجیر معابد/ احمد محمود

۱-حالا ديگر يك درخت نيست جناب مهران. شما حقوق خواندين, با علم الاجتماع آشنا هستين! گمان نمي كنم درك اين مطلب براتان مشكل باشه كه اين درخت حالا ديگه تبديل شده به سمبل باورهاي چند نسل از مردم...

۲-تو چه پستاني به دهان حامد گذاشته اي كه اين طور نا خلف شده؟ چرا اين قدر عقل نداره كه بفهمه زيارتگاه نبايد از دست بده؟

۳-حامد , پسرم شكر خدا كه برگشتي! خدا خيرت بدهد, پسرم. تو حالا علمدار پنجمي. اين قدرت را بشناس! نگذار از دست برود...

همسایه ها / احمد محمود

 ۱-حسابی گرم شده است ، بهار رو به آخر است ،گاهی هوا دم دار می شود تو چهار دیواری عینهو بن چاه خفه می شود . شرجی نفسمان را می برد ، ابر های عقیم بره بره آسمان را می پوشانند ، انگار که رو چهار دیواری سر پوشی از ابر و آتش گذاشته باشند . تمام پوست تنمان می جوشد، تمام تنمان عرق سوز می شود . عین گوشت تازه آهو ، قرمز می شویم.

۲-می نشینم کنارش ، سکوت می کنم ، به همدیگر نگاه می کنیم ، لبخند می زند سرش را می اندازد پایین ،دلم می زند ، چه هوسی کرده ام برای بوسیدنش ، چه غو غایی تو دلم به پا شده ، تمام جانم شور و اشتیاق شده ، اگر جلو خودم را نگیرم بعید نیست که یک هو بغلش کنم و به تمام تنش بوسه بزنم،دلم می خواهد صورتم را فرو کنم تو موهاش و بو بکشم ، دلم می خواهد آنقدر لبانش را ببوسم که خون بیاید ، باز نگاهم می کند ، یک لحظه نگاهمان در هم می شود و لبخند می زنیم ، هر دو سرمان را می اندازیم پایین ...