داشتن یا نداشتن / ارنست همینگوی

-و ديگر مرا دوست نداري ؟
-حتي از اين کلمه هم نفرت دارم .
گوردن گفت:«خيلي خوب » و ناگهان سيلي محکمي به او زد .
اکنون هلن از فرط درد ،و نه از فشار خشم ، مي گريست و سرش را روي ميز گذاشته بود . گفت:«حاجت به اين کار نبود .»
-چرا، بود . تو خيلي چيزها را مي داني ، اما هنوز نمي داني من چقدر به اين کار احتياج داشتم .

وداع با اسلحه / ارنست همینگوی

1- یک طبقه ای بر این کشور ها حکومت می کنه که کودنه ، هیچ چیزی نمی فهمه ، هر گز هم نمی تونه بفهمه . به این علته که ما گرفتار این جنگ هستیم.

2- گمان می کنم نمی دونین تسلیم شدن یعنی چه ، اینه که فکر می کنین بد نیست.

3- خواستم نفس بکشم ، ولی نفسم بالا نیامد و حس کردم که از بدن خودم بیرون رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و همه اش در هوا بودم. نرم و چابک از خودم بیرون رفتم و دانستم که مرده ام و اشتباه بوده که فکر می کرده ایم آدم می میرد و تمام می شود.

4- خدا می داند که من نخواسته بودم عاشق او بشوم ، من نخواسته بودم عاشق هیچ کس بشوم . ولی خدا می داند که شده بودم.

5-آدم از چیزی که خودش خوشش می یاد بهش افتخار هم می کنه.

6- گفت که کار همه ما ساخته است ولی تا وقتی که خودمان خبر نداریم اشکالی ندارد.کار همه ما ساخته است . مهم این است که آدم متوجه نشود. هر کشوری که آخر از همه متوجه شود کارش ساخته است ، جنگ را خواهد برد.

7- ما با همه آنچه که ممکنه به دست بیاریم و ممکنه یاد بگیریم متولد می شیم و هیچ وقت هم چیزی یاد نمی گیریم.بعد از اون هرگز چیز تازه ای گیرمون نمی یاد. ما همه وقتی که زندگی رو شروع می کنیم کامل هستیم.

8-  ما حالا هممون نجیب تر شده ایم ، چون که شکست خورده ایم.

زنگ ها برای که به صدا در می آیند ؟ / ارنست همینگوی

... ستوان براندو اینک به دنبال اسب ها به طرف بالا تاخت کرد. صورت لاغرش در هم و گرفته بود . تفنگ خود کارش در روی زین و دست چپش روی آن قرار داشت . رابرت جوردان در پشت درخت دراز کشیده و با کمال دقت، خود را آماده می کرد و مواظب بود که دستش نلرزد، صبر کرد تا افسر به محلی که شعاع آفتاب به آنجا می تابید و نخستین ردیف درخت های کاج، به دامنه سبز چمنزار متصل رسید . ضربان قلب خود را در روی زمین جنگل که با برگ نوک تیز کاج پوشیده شده بود احساس می کرد...