خاطرات یک مغ/ پائولو کویلو

1- هیچ چیز نابود نمی شود، همه چیز تغییر می کند.

2- هرگز نباید فراموش کنی که حمله و عقب نشینی هر دو بخش هایی از نبرد هستند. آنچه به نبرد تعلق ندارد فلج شدن از ترس است.

3- آموزش، نشان دادن امکان است. آموختن، برای خویش ممکن ساختن است.

4- تنها راه تصمیم درست، شناختن تصمیم نادرست است.

5- دشمن، همیشه نقطه ضعف ما را روشن می کند. این نقطه ضعف می تواند هراس از درد جسمانی باشد. اما می تواند احساس پیروزیی زودرس هم باشد. یا میل به رها کردن نبرد به گمان اینکه ارزشش را ندارد.

6- تنها از راه آموزاندن می آموزی.

7-  ما همه پاسخ ها را می دانیم حتی پیش از آنکه کسی با ما از آنها حرف بزند.

8- انسانها همواره در لحظه مناسب به مکانی می رسند که انتظارشان را می کشند.

9- یک روز معجزه ای رخ داده بود... معجزه تبدیل کردن آنچه می کنی به آنچه به آن ایمان داری.

۱۰- وقتی به سمت مقصودی حرکت می کنی توجه به جاده بسیار مهم است. جاده بهترین راه برای رسیدن به مقصود را به ما می آموزد. و جاده به هنگام پیمودنش ما را سرشار می کند.

درخت/ فرانتس کافکا

 

به راستی ما به تنه ی درخت ها در میان برف می مانیم. پنداری آن ها تکیه گاهی بس سست دارند، و چنین می نماید که می توان هریک را با فشاری ناچیز به سویی لغزاند. اما نه، چنین چیزی شدنی نیست، زیرا آن ها با زمین پیوندی ناگسستنی دارند. اما نگاه کن، این نیز پنداری بیش نیست.

تصمیم/ فرانتس کافکا

 

بهتر آن است که به همه چیز تن در دهی، همچون توده ای سفت و سخت باشی، حتی اگر احساس کنی به دست باد در هوا معلق شده ای، نگذاری به اقدامی نابجا وادارت کنند، دیگری را با نگاه چارپایان برانداز کنی، احساس پشیمانی به خود راه ندهی، و خلاصه هر شبحی را که از زندگی باقی مانده است، به دست خود فرو کوبی، به این معنی که فقط آرامش گورستانی موجود را دریابی و جز این به چیزی میدان ندهی.

 

گشت و گذار در کوهستان/ فرانتس کافکا

 

حال که کسی نمی آید همان بهتر که نیاید.

شوربختی مرد مجرد/ فرانتس کافکا

 

هر آدمی در عالم واقعیت امروز و در آینده صاحب یک بدن و یک سر واقعی خواهد بود. بنابراین پیشانی ای هم خواهد داشت که با کف دست بر آن بکوبد.

 

بازرگان/ فرانتس کافکا

 

با خاطری آسوده مردی را که چندان به چشم نمی آید تعقیب کنید، و پس از آن که او را به آستانه ی خانه ای راندید، دارایی اش را تاراج کنید و سپس در حالی که دست ها را در جیب فرو کرده اید نگاهش کنید که چه مغموم راه خود را پیش می گیرد و به کوچه ی دست چپ می پیچد.

 

نگاهی سرسری به بیرون/ فرانتس کافکا



آن پایین، بر چهره ی کودکانه ی دخترکی که در حال رفتن سر بر می گرداند، پرتو خورشید را می بینی که البته در حال غروب است، و بلافاصله بر چهره ی او سایه ی مردی را می بینی که به سرعت از پشت سر نزدیک می شود.

راه خانه/ فرانتس کافکا

 

۱- به پیش می روم و سرعت من سرعت این قسمت از کوچه، سرعت این کوچه، سرعت این محله است.

۲- من به حق مسئول ضربه هایی هستم که به درها و روی میزها وارد می شوند. من مسئول همه ی نوش بادها هستم، مسئول زوج های عاشق در بسترشان، در میان داربست ها بناهای در دست احداث، در کوچه های تاریک، فشرده بر دیوارها، بر تخت روسپی خانه ها.

رهگذران/فرانتس کافکا

 

مگر با شرابی که خورده ایم، اجازه نداریم خسته باشیم؟
 

 

مسافر/فرانتس کافکا

 

۱- در این باره که مردم در برابر اتوبوس عقب می نشینند، آرام به راه خود می روند، یا جلوی ویترین ها می ایستند، توجیهی ندارم.

۲- چه گونه است که از خود شگفت نیست، چه گونه است که لب فرو بسته است و شگفت زده چیزی نمی گوید؟