هالیوود/ چارلز بوکفسکی/ ترجمه ی پیمان خاکسار
1- فکر و نبوغ دوتا کلمه هستند که بیش از حد ازشون استفاده شده.
2- با آدم ها که هستم چه خوب باشند چه بد، تمام احساساتم تعطیل و خسته می شوند. تسلیم می شوم. مودبم. سر تکان می دهم. تظاهر می کنم. میفهمم، چون دوست ندارم کسی را برنجانم و این یکی از ضعف هایم است که بیشترین مشکل را برایم درست میکند. معمولا وقتی سعی میکنم با دیگران مهربان باشم روحم چنان پاره پاره میشود که به شکل ماکارونی روحانی در می آید.
3- این دنیا یک جورایی دیگر کار از کارش گذشته بود و دیگر هرگز ابراز مهربانی خود انگیخته ساده نخواهد بود.
4- در جامعه ی سرمایه داری برنده ها بازنده ها را به بردگی می گیرند و بنابراین به بازنده بیشتر نیاز است تا برنده.
5-وقتی زندگی چیز زیادی نداشت که به آدم بدهد، وقتی زندگی بیشتر شبیه به نمایشی ترسناک بود، این فرایند به من اجازه می داد که ادامه بدهم.
6- سلیقه ی بد بیشتر میلیونر درست می کند تا سلیقه ی خوب.
7- شاید نوشتن شکلی از نق زدن باشد. بعضی ها بهتر از بقیه غر میزنند.
8- در نفرت و هالیود هر کاری مجاز است.
9- وکلا، پزشکها، لوله کشها، پول مال اینهاست. نویسنده ها؟ نویسنده ها گرسنگی می کشند. نویسنده ها خود کشی میکنند. نویسنده ها دیوانه میشوند.
10- بی پولی برای قدیسین و احمق هاست.
11- فکر کردم خدایا پس نویسنده چی؟ نویسنده گوشت و خون و مغز این موجودات ( یا جبران نبود تمام اینها) است. نویسنده است که قلب هاشان را به تپیدن وا می دارد، در دهان هاشان حرف میگذارد، بهشان زندگی میبخشد یا میکشدشان، هرچیزی که دلش بخواهد. ولی نویسنده کجاست؟ کی از نویسنده عکس میگیرد؟ کی برایش دست میزند؟ ولی همه چیز درست بود. نویسنده همان جایی است که باید باشد: گوشه ای تاریک، درحال تماشا.
12- میتوانی به رئیست بگویی برود درش را بگذارد. من این را به خیلی از روسا گفته ام البته فقط برای اینکه مجبور شوم یک رئیس جدید پیدا کنم.
13-تقریبا تماشاگر فیلم از هر چیزی ناراحت میشه و احساس میکنه بهش توهین شده. ولی کسایی که رمان و داستان کوتاه میخونن دوست دارن که ناراحت بشن و بهشون توهین بشه.
14- با خودم گفتم بازیگر ها با ما فرق دارند. برای مسائل مختلف دلائل خودشان را دارند. میدانی وقتی ساعت ها و سالها در قالب شخصیتی فرو میروی که خودت نیستی، خب بالاخره یک بلایی سرت می آید. به فکر کنید که دارید سخت تلاش میکنید کسی بشوید که خودتان نیستید. و بعد یک نفر دیگر که باز هم خود شما نیست. و بعد یک کس دیگر. شاید اول هیجان انگیز باشد ولی بعد از مدتی، بعد از فرو رفتن در شخصیت ده ها نفر، دیگر سخت است که یادتان بیاید خودتان کیستید، خصوصا اگر مجبور شده باشید که جملاتتان را بداهه بگویید.
15- اعجاز همیشه در سادگی است. برای رسیدن به حقیقت مطلق، برای انجام دادن کارها، برای نوشتن، نقاشی کشیدن. زندگی در سادگی است که عمق پیدا می کند.
16- تو هیچ وقت نویسنده نیستی هر بار که پشت ماشین تحریر می نشینی باید نویسنده باشی.
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد