داستان کوتاه خرس/ ویلیام فاکنر
شجاعت و شرافت و غرور، ترحم و عشق و آزادی. تمامی اینها را قلب لمس میکند و آنچه را که قلب در برمیگیرد، به حقیقت مبدل میشود، تا حدی که ما حقیقت را میشناسیم.
شجاعت و شرافت و غرور، ترحم و عشق و آزادی. تمامی اینها را قلب لمس میکند و آنچه را که قلب در برمیگیرد، به حقیقت مبدل میشود، تا حدی که ما حقیقت را میشناسیم.
۱-تا بیاییم متوجه بشویم آن تراژدی دست دوم می شود.
۲-انسان مساوی است با حاصل جمع بد بختی هایش.
۳-فقط پس از آنکه فهمیدی هیچ چیز نمی تواند کمکت کند- نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر - وقتی این را فهمیدی، آن وقت به هیچ کمکی نیاز نداری.
۴- کدی بوی درخت ها را می داد.
۵- از سرمای روشن به سرمای تاریک رفتیم.
۶-مثل همه ادم های سرد ضعیف ، عاقبت وقتی که با فاجعه چاره ناپذیر روبرو شده بود نوعی بردباری نوعی نیرو از جایی بیرون کشیده بود.
۷- یه زن خوب خیلی چیزها رو متوجه نمیشه ، که همون بهتر هم هست نشه
۸-چیز عجیبی است که ادم ه ردردی که داشته باشد مرد ها میگویند دندانت رابده معاینه کنند و زن ها میگویند زن بگیر ، گرچه همیشه کسانی که در هیچ کاری موفق نشده اند م یخواهند به ادم کار یاد بدهند.
۹- تنها چیزی که ان روی مرا بالا می اورد ،ادم ریا کار است ، کسی که فکر می کند هرچیزی که از ان سر درنمی اورد حتما حقه بازی است ، و د راولین فرصتی که به چنگ می اورد اخلاقا وظیفه خود می داند که چیزی را که گفتنش اصلا به او مربوط نیست به شخص ثالثی بگوید.
۱۰-عجیب است که انسانی که برحسب اتفاق پدید امده است و با هر نفسش طاسی را میریزد که از پیش بر ضد او اماده شده است از مواجهه با غایتی سر باز میزند که از پیش میداند که بی چون و چرا باید با ان روبرو شود بی انکه در تکاپوی تمهیداتی باشد از جبر و عنف گرفته تا دوزو کلک های ناچیزی که بچه های را هم گوی نخواهد زد تا انکه روزی در عین بیزاری همه چیز را با کشیدن یک تک ورق ندیده به مخاطره می اندازد .هرگز کسی در اولین شلاق حرمان و یا پشیمانی یا محرومیت چنین کاری نمی کند ، وقتی دست به این کار می زند که فهمیده است که حتی حرمان یا پشیمانی یا محرومیت برای طاسباز مجهول اهمیت خاصی ندارد.
۱۱-حساب تک شاهی ها را داشتن ، بیشتر از عیسی زخم ها را شفا داده است.
۱۲- ادمی داور مطلق فضایل خودش است. دلیرانه ندانستن یا دانستن ، این مهم تر از خود عمل است ، مهم تر از هر عملی است.
۱۳-هیچ نبردی فتح نمی شود ، حتی در هم نمی گیرد، میدان نبرد تنها ابلهی و نومیدی بشر را به رخش می کشد و پیروزی خیال باطل فیلسوفها و احمق هاست.
۱۴-در باغ را هیچ حس نمی کردم ولی بوی سرمای روشن را میشنیدم.
۱۵- مادر بزرگ تو هم همونقدر مرده اس که کاکا سیاه ها می تونن بمیرن
۱۶-سایه هامان روی علف ها بودند ، پیش از ما به درخت ها رسیدند ، مال من اول رسید بعد خودمان رسیدیم بعد سایه ها رفته بودند.
۱-یازده ساله بودم که اموختم انسان قربانی سرنوشت و اتفاق نیست ، بلکه بیش از هر چیز اسیر هوس های خویش است.
۲-شرارت شر است که حقیقت دارد، نه نیکی ، که عاری از هر حقیقت است.
۱- شاید هم این سیصدو پنجاه و یه روز عرق ریختن روی زمین برا ی زراعت جو و پنبه ، لو بیا و یونجه ، فقط برای سیر کردن شکم نیست ، این سیصد و پنجاه و یه روز و باید پای اون چهارده روز گذاشت ، و ازش دلخور نبود ، این سیصد و پنجاه و یه روز رو باید درست کار کنیم تا بتونیم چهارده روز بزنیم به جنگل و خوش باشیم ، اون گوزن پیر هم این چهارده روز بی خود یه نفس جلو سگ ها نمی دوه ، اون برا سیصد و پنجاه و یه روز می دوه اگه اون چهارده روز رو ندوه و خودش رو جلو گلوله وسگ نندازه که نمیتونه سیصد و پنجاه و یه روز خوش باشه و یه گوشه ای لم بده ، پس رو زمین عرق ریختن و شکار دوچیز سوا ا زهم نیست.هر کی اینو می خواد باید جور اون یکی رو بکشه.
۲-قبلا همین که درست کار بودی کافی بود ، اما حالا دیگه نه ، باید بدونی چرا چیزی درسته یا غلط
۳-شاید، بهترین کلمه تو زمان ما ، از همه بهتر ، زندگی ما ادم ها با همین می گذره، شاید ، روزی که قبل از انجام کار بگی" حتما " را به حساب بهترین روز زندگیت نذار ، فقط بعد انجام کار میشه بگی حتما
۱- می دونم ادم ها یناجنس و اشغال برا ی ادم های حسابی چطور نقشه می کشن ، خوش جنس ها اینو نمی فهمن چون جنسشون خوبه ولی من می فهمم.
۱- هر حیوان رمیده و نا امید از همه جا ، بالاخره در اوج نا امیدی پناهی می یابد.