جنگ و صلح/ لئو تولستوی/ ترجمه سروش حبیبی
2- زن نگیر تا روزی که زن برگزیده ات را دیگر دوست نداشته باشی!
3- ما مردم را نه چندان به سبب محبتهایی که به ما کرده اند بلکه بیشتر برای خوبی هایی که خودمان در حق آنها کرده ایم دوست می داریم.
4- تعیین کننده تکلیف جنگ کسانی هستند که آن را اختراع کرده اند.
5- گناه چیست؟ فضیلت کدام است؟ چه چیز را باید دوست داشت از چه چیز باید بیزار بود؟ برای چه چیز باید زیست؟ من چیستم؟ زندگی چیست؟ مرگ چیست؟ چه نیرویی است که گردون به فرمان در گردش است؟ این پرسش ها را همه در ذهن داشت و برای هیچ یک پاسخی نمییافت. فقط یک پاسخ بود اما منطقی بود و اصلاً کاری به این پرسش ها نداشت و پاسخ این بود: عاقبت خواهی مرد و همه چیز تمام خواهد شد. خواهی مرد و رازها همه برتو آشکار خواهد شد یا دیگر سوالی نخواهی کرد. اما مرگ هم هولناک بود.
6- خرد نیازی به ستیز ندارد.
7- اعتقاد به سرنوشت در تاریخ برای توضیح پدیده های غیر منطقی، ناگزیر می نماید.
8 - آدمی بعد از غذا خلق خوش خاصی دارد که اثرش از هر ملاحظه ی عقلانی دیگری نیرومندتر است و باعث میشود که آدم از خود خشنود شود و همه را دوست خود بشمارد.
9- بخشایش فضیلتی زنانه است، مرد نه باید و نه میتواند گذشت کند.
10-فقط آلمانیها خود پسندیشان بر اندیشهای مجرد که آن را علم مینامند استوار است و به اعتبار آن خود را صاحب حقیقت محض میشمارند. رضایت از خویش نزد فرانسویان از انجاست که آنها خود را از حیث جسم و جان برای همه کس، از زن و مرد؛ چنان فریبنده میپندارند که مقاومت در برابر جاذبهشان ممکن نیست. این احساس نزد انگلیسیها حاصل این است که از اتباع دولتی هستند که شایستگی نظامش در تمام جهان نظیر ندارد و به همین سبب همیشه به یقین میدانند که در مقام یک انگلیسی چه باید بکنند و اطمینان دارند که هر آنچه بکنند بیتردید بهترین کار است. ایتالیایی به آن سبب از خود راضی است که بندهی عواطف خویش است و به آسانی خود و دیگران را فراموش میکند . رضایت از خود نزد روسها به علت آن است که هیچ نمیداند و در بند دانستن نیز نیستند زیرا باور نمیکنند که انسانی بتواند چیزی به درستی و کمال بداند، اما رضایت از خویش نزد آلمانیها از همه استوارتر و از همه نفرت انگیزتر است زیرا آنها تصور میکنند که به حقیقت دست یافته اند و علم انحصاراً در اختیار آنها ست، آنهم حقیقت و علمی که خود ابداع کردهاند.
11- هیچ کس را به عشقی خاص دوست نداشتن یعنی از زندگی زمینی دل بریدن.
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد