از بالا به پایین/ مجموعه رگبار/ میثم کیانی

 

                                                                                                               

1- لرزی میان استخوان انگشتانم افتاده که تا ساق پاهایم می رود و باز می گردد، انگار تمام بدنم سِر شده... نمی توانم سرم را پایین تر ببرم... چیز سفتی چانه ام را فشار می دهد... پایین تر... مردم، نه... این بار فقط می توانم گودی سالکی را که سی و دو سال است روی گونه ی چپم جا خوش کرده ببینم... درست زیر چشمم... تو رفتگی اش را احساس می کنم... شاید برای اولین بار باشد که عمقش را در سایه ی دماغم، بدون آینه می بینم...

 

 

برد کلاغی/ مجموعه رگبار/ میثم کیانی

 

 

1- رد دایره ای روی شیشه ی میز... نوشت: جای ِ بطری ِ خالی ِ سگی ِ خالی ِ روی میز، مثل عطر ِ لباس ِ خالی ِ فرخنده، کنج ِ خالی ِ اتاق...

۲- وقتی ایستاد و دوربین را جلو چشمش گرفت زن سر جایش نشسته بود، در کنار کادر سیاه دوربین با سری که روی شانه کج شده بود و چشمانی سرخ. می دید که کودک در مقابلش روی زمین دراز کشیده. شاسی را فشار داد و لنز را برد تا روی دست زن... دست زن داشت با موهای طلایی کله ی یک عروسک پلاستیکی که ناشیانه به جای سر قطع شده ی کودک گذاشته شده بود بازی می کرد.

 

 

بیسکویت لجنی/ مجموعه رگبار/ میثم کیانی

 

 

1-     پاسدار سربازی است که از حریم ارضی پادگان مراقبت می کند. پس مگسک توی شکاف طبلک، زیر خال سیاه. نفس حبس می شود تا خال سیاه از روی ران تا دماغ مرد بالا و پایین نرود.

2-     آره بابا خودم دیدم، نامرد نمی دونم کجاش بود، گرفته بود به دندونش و دِ برو که رفتی... ژ- 3 است دیگه... سرو چرخ کرده بود بی انصاف... با ماشین آتش نشانی... تا اینجاها پاشیده شده بود خب...

3-     - می دونی از این پایین شکل چی هستی؟

کمرش را صاف کرد و اسلحه را فشار داد به سینه اش:"نه."

-         شبیه بیسکویت، از اون درازاش.

صدای خنده اش مثل مالش خرده شیشه بود.

-         این لباسا که قهوه ای نیست، لجنیه.