از بالا به پایین/ مجموعه رگبار/ میثم کیانی
1- لرزی میان استخوان انگشتانم افتاده که تا ساق پاهایم می رود و باز می گردد، انگار تمام بدنم سِر شده... نمی توانم سرم را پایین تر ببرم... چیز سفتی چانه ام را فشار می دهد... پایین تر... مردم، نه... این بار فقط می توانم گودی سالکی را که سی و دو سال است روی گونه ی چپم جا خوش کرده ببینم... درست زیر چشمم... تو رفتگی اش را احساس می کنم... شاید برای اولین بار باشد که عمقش را در سایه ی دماغم، بدون آینه می بینم...
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد