گفته ها/ ابراهیم گلستان
1- فرد باید به روی پای خودش بایستد تا جمع روزی روزگاری به روی پای خودش بایستد.
2- در عادت، عیب، کمتر به چشم میآید یا اصلاً به چشم نمیآید. عادت یعنی در خواب بودنِ اراده و اندیشه. وقتی روال و رخصتِ شک کردن و سوال نداشته باشی، وقتی که چهارچوب تغییر ناپذیر فکری را باید به ارث بگیری و همچنان به ارث بگذاری، جایی برای تجربهی دیگر نمیماند. قدم برنمیداری؛ ناچار می مانی. ماندن میشود عادت، درماندگی میشود عادت، عادت میشود سنت.
3- اعتقاد به تقلید هم نوعی گریز از دید و از جستجوی علتهاست. قانع شدن به نادانی است.
4- تقویم چیزی سوای تاریخ است. تاریخ را باید دید.
5- میراث و مردهریگ وقتی در مسیر زندگی به کار نیفتد همان مردهریگ میماند. بیجا- جامد- بیجان
6- فرهنگ اگر در محلی ماند و پخش نشد یعنی آن فرهنگ لنگ بوده است که جایی نرفته است. نشانهی عطالت و بیکارگی در آن محل هم هست. یعنی که آن محل محلهی از پا درافتادهای بوده است. محلِ خنگهای از پا در افتادهای بوده است. هیچ جا تا فرهنگ جاری در خورد روز نداشته باشد جایی که جا باشد نیست. فرهنگ دستور و امر نیست. فرهنگ، ربط میان هوشهای فعال است. فرهنگ یک جستجوی جاری و مدام اندیشه است. فرهنگ راکد نیست. درواقع محل و میهن، یعنی بارگاه یک فرهنگ، یعنی قلمرو یک فرهنگ، نه یک چهارگوشِ خاک، یا لکه رنگ روی نقشهی جغرافی. و من هرگاه ادعا کنم که وارث یک فرهنگم باید در خورد معنی و هویت آن فرهنگ، انسانیت را که حیطه و مخاطبش بوده است در نظر بیاورم نه یک جا را، بی فرهنگ، بیجایم. خواه در شرق باشم، یا شمال، یا جنوب یا مغرب. بیفرهنگ، بیجایم و جا و میهنم به قدرت و بزرگی فرهنگ زندهی من است.
7- عمر را با دندان قروچه نباید خراب کرد. خواب بودی و قافله میرفت و از روی بار افتادی؟ بلند شو! خود را تکان بده! برو! بدو! بپر روی بار! سنگ پراندن و احمقانهتر از سنگ پراندن، فقط صدا دادن کجا به کار میآید؟!
8- تکرار خواب میکند. تکرار خنگ میکند و تقلید آسان است. وقتی تقلید میکنی از خودت کسر میکنی. از خودت که کاسته باشی بر ناتواناییات میافزایی. که ناتواناییات کم کم میشود خودت، تمام خودت. خودی که روی پای خودش، استوار نیست. خودی که حرف های پخت نفخ کردهی خالی آسانتر است برایش به هم بستن، تا فکر و کلام تراشیده و سنجیده را به بُرّانی به پیش آوردن. وقتی که چنین خودی، میخواهد به اصطلاح خودش باشد چه چیز دارد برای پیشنهاد دادن جز به پیش و پیشترها اشاره دادن! مراجعه کردن! تقلید از گذشته پیشنهاد میشود، ناچار.
9- تو اهلیتی داری فقط اگر که اهل یک فرهنگی، نه اهلِ یک مکان روی نقشهی جغرافیا. آدم اگر هستی، زمین بساط و در و دشت، بارگاهت است. اهل کدام محلی مطرح نمیماند. بگذار بگویند اهل اینجایی یا از آنجایی، جا از تو فخر کردن، ربطی ندارد به فخر تو از جایی.
10- وقت میبرد، رفتن از نردبان بالا؛ از بالای نردبان افتادن است که فوری است. کمال در گذار روزگار باید به دست بیاید. و سرعت رفتنش، از جمله ربط دارد به حد هوش و دید دست اندر کار دورهها، نه یک دوره. نا به یک نسل، نه در یک نسل. یک نسل، در حداکثر، پایه گذار میشود باشد.
11- ضعف وجودی را با باد بروت و رخت مزین با ادعا و هلهله و جشن و سوگواری دستوری نه میشود علاج کرد، نه میشود پوشاند. فتح ها بیشتر نتیجهی ضعف وجودی و – اساسیتر- شکست خوردهها هستند تا توان فاتحها. تاکید و تکیه را بگذاریم روی اساسیتر
12- تاریخ را درست ببینیم. بدانیم تاریخ فرق دارد با قصه و حماسه و گزارش قمپز. تاریخ باید خواند. حماسه تریاک است.
13- بعد را باید ساخت. بعد را باید دید. قانع به آنچه هست نباید شد که این کمک به غارت مداوم آینده است. قانع به آنچه هست نباید شد. خاصه در فرهنگ. خاصه در فهم و سواد و دید. فهم و سواد و دید را سد نباید کرد.
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد