من ژانت نیستم/ محمد طلوعی
2- توی هفده سالگی آدم برای هر جور اعتراض و تشویقی دنبال همراه می گردد، انگار جهان در تنهایی چیزی کم دارد.
2- توی هفده سالگی آدم برای هر جور اعتراض و تشویقی دنبال همراه می گردد، انگار جهان در تنهایی چیزی کم دارد.
1- خوابیدن مردم غم انگیز است، پیداست غمشان نیست که همه چیز همانطور که هست باشد یا نباشد، پیداست که از خودشان نمیپرسند چرا آنجا هستند. برایشان علیالسویه است، هر حالی که باشند، میخوابند، بیفکرند، مثل سیب زمینی بیرنگ، به هیچ فکر نمیکنند، چه آمریکایی باشند و چه نباشد. همیشه وجدانشان راحت است.
2-وقتی آدم شهامتش را ندارد که برای همیشه به چسنالههایش پایان بدهد، باید لااقل هر روز خودش را بهتر از قبل بشناسد.
3- حتی بدبختی هم فقط، نوع خوش آب و رنگش خریدار دارد، نوعی که ذهنیات از قبل حسابی آمادهاش کرده باشد.
1- این خود ستایی که کسی بخواهد چنین بنماید که از نشانه های آشکار مهر زنی که دوست میدارد رایگان برخوردار است چیزی جز یکی از مشتقات عشق نیست. این نیاز که به خود و دیگران نشان دهد که آنی که بسیار دوست میدارد، دوستدار اوست.
2-شاید دلسوزی برای نا مرادی کسی چندان درست و دقیق نباشد چون ما با تخیل خود دردی را در نظر میآوریم که خودِ آن کس با اجباری که به مبارزه با درد دارد، به فکر دلسوزی دربارهی آن نمیافتد، شاید بدجنسی هم در در ذهن خود بدجنس آن بیرحمی خالص و آمیخته به شهوتی را نداشته باشد که تجسمش ما را چنان ناگوار میآید. بدجنسی را نفرت میانگیزد و و خشم آن را از حدت و فعالیتی برخوردار میکند که چندان لذتی هم در بر ندارند؛ تنها با سادیسم میتوان در آن لذتی سراغ کرد، بدجنس میپندارد که با کارش بدجنسی را آزار میدهد.
3- استعداد زائدهای عاریتی نیست که آدم آن را به گونهای ساختگی به ویژگیهای گوناگونی بیفزاید که مایه موفقیت در جامعه اشراف میشوند، تا از مجموع آنها آن چیزی را بسازد که اشرافیان " زن کامل" مینامند. بلکه فرآوردهی زندهی سرشتی معنوی است که معمولاً بسیاری از حسنها را کم دارد و وجه غالب آن حساسیتی است که ممکن است نمودهای دیگری از آن که در یک کتاب به چشم ما نمیآید، در طول زندگی به شدت حس شود، نمودهایی چون این یا آن نوع کنجکاوی یا تخیل یا میل به گشت و گذار آن چنان که دل را خوش میآید و نه آنچنان که برای گسترش یا حفظ مناسبات محفلی یا فقط کارکرد آنها لازم است.
به اولین قفسه دیواری میرسی. و اینهم لشکر پیاده نظام کتابهایی که اگر عمرهای فروان دیگری میداشتی با کمال میل آنها را میخواندی. اما متاسفانه ایامی که باقیمانده، همین است که هست. قشون را میشکافی و به سرعت از میان آنها میگذری، قشون کتابهایی که دلت میخواهد بخوانی، اما باید پیش از آنها کتابهای دیگری را بخوانی، یا کتابهای گرانی که وقتی دست دوم شد آن را به نصف قیمت میخری، یا کتابهایی که بعدها به شکل جیبی منتشر میشوند، یا کتابهایی که میتوانی از کسی قرض کنی، یا کتابهایی که چون همه خواندهاند انگار تو هم خواندهای: در حالی که با مهارت از هجوم آنها احتراز میکنی، خودت را در برابر برج و بارویی مییابی و در مقابله با میل شدید قاپیدن کتابهایی که تو سالیان سال به دنبالشان بودی و پیدایشان نکردهای، کتابهایی که دقیقا حاوی مطالبی است که در حال حاضر تو به آن علاقهمندی، کتابهایی که دوست داری همیشه و در هر شرایطی دَم دست داشته باشی، کتابهایی که دوست داری آنها را کنار بگذاری و تابستان بخوانی، کتابهایی که لازم داری در کنار کتابهای دیگرت در قفسه بگذاری، کتابهایی که برایشان نوعی کنجکاوی حریصانه و توجیه نشدنی داری. خُب دست کم توانستهای موجودیت نامحدود قدرتهای مخالف را به مجموعه قابل ملاحظهای تبدیل کنی، هرچند، با این توصیف، مجموعه بزرگیست که هنوز قابل شمارش است و با رقمی محدود. ولی این آسودگی خیال مورد حمله چیزی واقع میشود که عبارت است از کتاب هایی که سالیان پیش خواندهای و حالا وقت آن رسیده که دوباره خوانده شوند و کتابهایی که همیشه بنظر آوردهای که آنها را خواندهای و امروز باید تصمیم بگیری که حتما آنها را بخوانی.
/
1- ظلم با وجود آنکه پارانوئید است لزوماً احمق نیست اگر احمق بود حیاتش ادامه پیدا نمیکرد.
2- توالی طبیعی زندگی انسان از خوشبینی به بدبینی است. و حس طنز به تعدیل بدبینی کمک می کند.
3- چه چیز را می توان برابر هیاهوی زمان قرار داد؟ تنها آن موسیقی درونمان - موسیقی هستی مان- که بعضی تبدیلش می کنند به موسیقی حقیقی. که اگر قدرتمند باشد و صادق و آنقدر ناب هیاهوی زمان را خفه کند بعد از گذشت دهه ها تبدیل می شود به زمزمه تاریخ.
2- تا وقتی شخص هنوز آن قدر کارایی دارد که بتواند خاطره ای را با کمی قطعیت بیاراید و به آن لحظه ای گذرا جان ببخشد و درستی ریشه های رونده ی آن را در بستر حقسقت بسنجد ناگزیر است نه هر آن طور که دلش می خواهد بلکه با رضایتی نیم بند از اینکه آن خاطره در تصرف اوست میان آنچه به یاد دارد و واقعیت پلی بزندو
2- زن نگیر تا روزی که زن برگزیده ات را دیگر دوست نداشته باشی!
3- ما مردم را نه چندان به سبب محبتهایی که به ما کرده اند بلکه بیشتر برای خوبی هایی که خودمان در حق آنها کرده ایم دوست می داریم.
4- تعیین کننده تکلیف جنگ کسانی هستند که آن را اختراع کرده اند.
5- گناه چیست؟ فضیلت کدام است؟ چه چیز را باید دوست داشت از چه چیز باید بیزار بود؟ برای چه چیز باید زیست؟ من چیستم؟ زندگی چیست؟ مرگ چیست؟ چه نیرویی است که گردون به فرمان در گردش است؟ این پرسش ها را همه در ذهن داشت و برای هیچ یک پاسخی نمییافت. فقط یک پاسخ بود اما منطقی بود و اصلاً کاری به این پرسش ها نداشت و پاسخ این بود: عاقبت خواهی مرد و همه چیز تمام خواهد شد. خواهی مرد و رازها همه برتو آشکار خواهد شد یا دیگر سوالی نخواهی کرد. اما مرگ هم هولناک بود.
6- خرد نیازی به ستیز ندارد.
7- اعتقاد به سرنوشت در تاریخ برای توضیح پدیده های غیر منطقی، ناگزیر می نماید.
8 - آدمی بعد از غذا خلق خوش خاصی دارد که اثرش از هر ملاحظه ی عقلانی دیگری نیرومندتر است و باعث میشود که آدم از خود خشنود شود و همه را دوست خود بشمارد.
9- بخشایش فضیلتی زنانه است، مرد نه باید و نه میتواند گذشت کند.
10-فقط آلمانیها خود پسندیشان بر اندیشهای مجرد که آن را علم مینامند استوار است و به اعتبار آن خود را صاحب حقیقت محض میشمارند. رضایت از خویش نزد فرانسویان از انجاست که آنها خود را از حیث جسم و جان برای همه کس، از زن و مرد؛ چنان فریبنده میپندارند که مقاومت در برابر جاذبهشان ممکن نیست. این احساس نزد انگلیسیها حاصل این است که از اتباع دولتی هستند که شایستگی نظامش در تمام جهان نظیر ندارد و به همین سبب همیشه به یقین میدانند که در مقام یک انگلیسی چه باید بکنند و اطمینان دارند که هر آنچه بکنند بیتردید بهترین کار است. ایتالیایی به آن سبب از خود راضی است که بندهی عواطف خویش است و به آسانی خود و دیگران را فراموش میکند . رضایت از خود نزد روسها به علت آن است که هیچ نمیداند و در بند دانستن نیز نیستند زیرا باور نمیکنند که انسانی بتواند چیزی به درستی و کمال بداند، اما رضایت از خویش نزد آلمانیها از همه استوارتر و از همه نفرت انگیزتر است زیرا آنها تصور میکنند که به حقیقت دست یافته اند و علم انحصاراً در اختیار آنها ست، آنهم حقیقت و علمی که خود ابداع کردهاند.
11- هیچ کس را به عشقی خاص دوست نداشتن یعنی از زندگی زمینی دل بریدن.
1- پختگی سرخوردگی تلخی است که هیچ دوایی ندارد مگر آنکه بتوانیم بگوییم خنده بر هر درد بی درمان دواست.
2- از مردی بپرهیزید که با کوشش بسیار به کار اموختن چیزی است. آن چیز را میآموزد و میبیند از گذشته خردمندتر نشده است. این شخص به شکلی جنایتکارانه از مردمانی بیزار است که جاهلند اما برای نیل به جهالت خود راه دراز و سختی را طی نکرده اند.
2- مگر خود کشی چیزی جز بیهودگی خود بینی است؟
3- آدم را فقط با اعتقادات و ایمان خودش به صلیب میکشند.
1- حجاب زبان وقتی کشیده میشود که دو نفر به یک زبان حرف میزنند آنوقت دیگر امکان تفاهم آنها به کلی از بین میرود.
2- کلمات همیشه مال دیگران است، یک جور میراثی است که به زور به آدم تحمیل میشود. انسان همیشه به زبانی حرف میزند که ساختهی دیگران است. زبانی که در ایجاد آن هیچ دخالتی نداشته است و هیچ چیزش مال خود آدم نیست.
3- به محض اینکه خوشبخت شدی و از زندگی لذت بردی فاتحهی عصیان و یاغیگری خوانده میشود. هر جا که خوشبختی باشد شورش نیست. جرات دارید بگویید دروغ است. خوشیختی افیون جامعه است. رکود است. فقط بدبختی باعث ترقی است.
4- هر چه قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد باید کمتر با او مخالفت کرد.
5- بزرگترین نیروی فکری تاریخ بشر حماقت است. باید در مقابل آن سر تعظیم فرود آورد و به آن احترام گذاشت زیرا همه جور معجزهای از او ساخته است.
6- برای هوش آدمیزاد هیچ چیز تحریک کنندهتر از درک نکردن نیست.
یکی از مسخرهترین فرمولهای روانشاسی نوین این است که میگویند:" علت میخواری معتادان اینست که نمیتوانند خود را با واقعیات وفق دهند." و کسی نیست به اینها بگوید:" کسی که بتواند خود را با واقعیتها وفق دهد یک بیدرد الدنگ بیش نیست."
1- اصولاً دربارهی همهی رویدادهایی که در زندگی و نشیب و فرازهایش به عشق مرتبط میشوند، بهتر آن است که در بند فهمیدن نباشیم، چون حالت وصف ناپذیر و نامنتظرشان چنان است که پنداری از قانونهایی نه منطقی که جادویی پیروی میکنند.
2-از انجایی که عشق سودایی بیچشمداشت نیست، دلدادهای که دیگر معشوقش را دوست ندارد نمیکوشد بفهمد چرا زن تهیدست سبکی که دوست میداشت سالها سرسختانه از پذیرفتن این که او به نشاندنش ادامه دهد خودداری میکرد.
3- هر گونه احتیاط ترسو وار برای پرهیز از داوریهای نا به جا بیهوده است.
4- پشمیانی هم مانند تمنا برآورده شدن را میخواهد و نه به تحلیل درآمدن را؛ هنگامی که عاشقی آغاز میکنیم وقتمان نه به دانستن اینکه عشق چیست که به آماده کردن امکانهای دیدار فردا میگذرد. و هنگامی که از آن کناره میگیریم نه به شناخت غصهی خود که براین میکوشیم که آن را به زبانی که به گمانمان از همه مهربانانهتر است برای برانگیزندهی غصه بیان کنیم.
5- خاطرات عشق از قانونهای عام حافظه که خود پیرو قانونهای عامتر عادتند مستثنی نیستند. از آنجا که عادت همه چیز را سست میکند آنچه ما را بهتر به یاد کسی میاندازد همانی است که از یاد برده بودیم. ( چون بیاهمیت بوده است و در نتیجه گذاشتهایم که همهی نیرویش را حفظ کند.) از همین روست که بهترین بخش یاد ما در بیرون از ماست، در نسیمی بارانی، در بوی نای اتاقی یا بوی آتشی تازه افروخته، در هرآنچه آن بخشی از خویشتن را در آن باز مییابیم که هوش چون به به کاریش نمیآمد نادیده گرفته بود، واپسین گنجینهی گذشته، بهترین، همانی که وقتی چشمهی همهی اشکهایت خشکیده مینماید باز میتواند تو را بگریاند. بیرون از ما؟ به بیانی دیگر در درون ما، اما از چشممان پنهان، در پردهی فراموشی بیش و کم دیر پاییده.
6- میشود که از کسی خوشت بیاید، اما برای هجوم آن اندوه، آن حس جبران ناپذیری، آن دلشورهای که در پیشان عشق میآید خطر اینکه چیزی محال باشد ضروری است- شاید بدانگونه آنچه سودای آدمی بیتابانه درپی آن است نه یک آدم که خود عشق باشد.
7- اختصاصیترین عشق به یک آدم، همیشه عشق به چیز دیگری است.
8- دادههای زندگی برای هنرمند اهمیتی ندارد، برای او فرصتی است که نبوغش را آشکار کند.
9- توانایی کار بزرگ، الزاماً به معنای توانستن کار کوچک نیست.
شجاعت و شرافت و غرور، ترحم و عشق و آزادی. تمامی اینها را قلب لمس میکند و آنچه را که قلب در برمیگیرد، به حقیقت مبدل میشود، تا حدی که ما حقیقت را میشناسیم.
1- انتقام خوب چیزی نیست. انتقام مثل سیاست میمونه. همیشه یک چیز باعث یک چیز دیگه میشه تا اینکه بد به بدتر تبدیل میشه و بدتر به بدترین.
2- آلن حتی نمیدانست آقای نخست وزیر چپ است یا راست. باید یکی از آنها میبود! اگر زندگی فقط یک چیز به آلن آموخته بود این بود که مردم اصرار داشتند یا راست.