آدم زنده/ ممدوح بن عاطل ابونزال/ ترجمه ی احمد محمود

1- گفتنی که به گوش هیچ کس نرسد، شکر خوردن است.

2- کشور داری که کار ساده ای نیست به خصوص که آدم هم رئیس مملکت باشد هم رئیس حزب، هم مهیب الرکن جیش، هم قائد الشعب، هم قهرمان قادسیه هم سمبل پیشاهنگی و کوهنوردی و کشتی فرنگی و خیلی سازمان های دیگر که هم همه می دانند و هم گفتن ندارد و هرکس که به اندازه ی یک بند انگشت دماغش توی حساب باشد، اینها را می داند.

3- آدم باید تصمیم بگیرد و تکلیف خودش را- دست کم- با خودش روشن کند.

4- از جلو بزرگان و عقب قاطران نباید گذشت.

5-  ... دیدم که سیاه پوشان ستاره به دوش، لحظه به لحظه حلقه را تنگ و تنگ تر میکنند و کابل ها و باتون های خوش مشته را تکان تکان می دهند و خنده خنده به همدیگر ابرو می پرانند. برگشتم و نگاه ادیبه جان کردم. رنگش پریده بود و مثل بید مجنون که از باد سرگردان بلرزد می لرزید. زدم رو دماغش:"نترس ادیبه جان! من اینجا هستم." زیر لب گفت:

-  یک کاری بکن آقای قرقاوی!

زدم:" به چشم!" و خودم را سپر بلای ادیبه کردم و دسته ی بیل را بالا بردم و گفتم بگرد تا بگردیم. یکهو گردنم آتش گرفت. گفتم نزن نامرد!. نشنید. زد- زدند. ادبیه جان افتاد زمین. پاره های تنم را هرچه که مانده بود پهن کردم رو جسم و جان ادیبه- مثل زره و سر تا پایش را عایق بندی کردم که نخورد و نخورد و خوردم و زدند و زدند تا هرچه بودم و نبودم نابود شد- شدم- هیچ شدم- هیچ هیچ!....

مرگ کسب و کار من است/ روبر مرل/ ترجمه ی احمد شاملو

۱- تو ارتش مافوقی هست و فرمانی و دیگر هیچی. اما اینجا بَر و بچه ها هم هستند. واگر آدم ملاحظه ی بَر و بچه ها را نکند هیچ وقت یک " کارگر" نمی شود.

2-  تو آن مقاله نوشته بودند" من و قرن بیستم با هم به دنیا آمده ایم. در واقع من به خوبی می توانم نشانه ای باشم از مایحتوی نیم قرن تاریخ آلمان: از خشونت، و از کهنه پرستی و ..." و خودم گفتم:-... از شوربختی، هرئوبرشت.

3- به طرفش برگشتم... نگاهش خوف انگیز بود. گفت: - پس کار تو این است!

سرم را برگرداندم. گفتم:- نمی فهمم چه می خواهی بگویی!

دلم می خواست نیم چرخی بزنم و بروم بیرون و ماجرا را درز بگیرم. اما همانجور آنجا ایستاده بودم فالج و یخزده، حتی قدرت این را نداشتم که به چشم هایش نگاه کنم.

با صدای خفه یی گفت:- پس تو آنها را با گاز خفه می کنی!... و این بوی وحشتناک مال آن ها است!

دهنم را باز کردم اما صدایی ازم در نیامد. دوباره گفت:- آن دودکش ها!... تازه حالا دارم می فهمم.

نگاهم را به زمین دوختم. گفتم خب معلوم است مرده ها را می سوزانیم دیگر. در آلمان همیشه ی خدا جسد ها را می سوزانده اند. خودت هم می دانی یک مسئله ی بهداشتی است این. گفتن ندارد. آن هم با این امراض واگیر.

فریاد زد:- دروغ می گویی! تو آنها را با گاز می کشی!

هاج و واج سرم را بلند کردم:- من دروغ می گویم؟ الزی! چه طور جرات می کنی؟

بدون این که به حرف من محل بگذارد همین جور پی حرفش را گرفت:- مردها را، زن ها را، بچه ها را... همه شان را قاتی پاتی... برهنه، لخت و عریان... و آن بچه ها را که عینهو یک مشت بچه میمون می مانند...