۱- کهنسالی پیدا نمی شود که فراموش کند گنجینه اش را کجا پنهان کرده است.
۲- آنچه باید به حساب پیروزی زندگی گذاشت ضعف حافظه ی اشخاص سالخورده است، که چیزهای غیر اساسی را فراموش می کنند اما به ندرت پیش می آید که آنچه را واقعا برایشان جالب است از یاد ببرند.
3- به خست شهرت دارم چون هیچ کس باورش نمی شود تا این حد فقیر باشم.
4- هرکس از من بپرسد، همیشه عین حقیقت را به او می گویم: فاحشه ها به ام فرصت ازدواج ندادن.
5- سن آدم ربطی به سال های عمرش نداره بلکه بسته به احساسشه.
6- قبل از پنجاه سالگی، به طرزی غافلگیر کننده، یقین پیدا کردم که فانی هستم
7- هرکاری هم بکنی، باز امسال یا صد سال دیگر، بالاخره برای باد خواهی مرد.
8- دهه ی ششم تعیین کننده بود چون به خودم آمدم و متوجه شدم تقریبا همه از من کم سن ترند. دهه ی هفتم پر التهاب ترین بود چون این تردید به جانم افتاد که دیگر فرصت برایم نمانده است و نباید اشتباه کنم. دهه ی هشتم پرالتهاب ترین بود چون امکان داشت آخری باشد.
9- زندگی چیزی شبیه رود متلاطم هراکلیتوس نیست که جاری باشد، بلکه موقعیتی است یگانه برای چرخیدن بربازن، یعنی بعد از این که یک طرف کباب شد می توانی نود سال دیگر باقی بمانی تا طرف دیگر هم کباب شود.