خاطرات روسپیان سودا زده ی من/ گابریل گارسیا مارکز

1- همان طور که وقایع واقعی فراموش می‌شوند بعضی از وقایع هم که هرگز اتفاق نیفتاده‌اند می‌توانند در خاطرات طوری زنده بمانند که گویی اتفاق افتاده‌اند.

2- عشق، حالتی روحی نیست. بلکه بخت و اقبال است.

3- نیروی شکست‌ناپذیری که جهان را پیش برده، عشق‌هایی با فرجام خوش نیستند بلکه برعکس.

4-  امکان ندارد که آدمی عاقبت شبیه کسی نشود که دیگران فکر می‌کنند او هست.

صد سال تنهایی

 آ یا بهتر نبود که می رفت و د رقبر خود می خوابید و می گذاشت که رویش خاک بریزند . بدون وحشت از خدا می پرسید که آیا واقعا خیال می کند مخلو قاتش از آهن درست شده اند که بتوانند اینهمه درد و بد بختی را تاب بیاورند . این سوالات پشت سر هم گیجی او را دو چندان می کرد و حس می کرد که سخت مایل است بنای فحاشی بگذارد و عاقبت برای یک لحظه قیام کند. لحظه ای که بارها آرزو یش را کرده بود و بارها به تعویقش انداخته بود.

عشق سالهای وبا / گابریل گارسیا مارکز

۱-او دوست داشت دلخستگی اش را نتیجه خطای بالینی بشمارد. نمی توانست باور بکند که گرفتار عشق آن دختر شده است. دست کم در زمانی که عمده هدف او بهبود وضعیت شهر خودشان بود. آرمانی که همیشه و در همه جا آن را رسما اعلام می کرد.

۲-تا آن زمان ، دکتر جوونال اوربینو و خانواده اش عقیده داشتند که مرگ یک بد بیاری است که برای دیگران رخ می دهد . برای پدر دیگران، برای مادر دیگران ، برای خواهران و برادران دیگران، شوهران و زنان دیگران ، اما نه برای اینها. این ها مردمانی بودند که عمرشان به کندی سپری می شد، انسانهایی بودند که پیر شدن خودشان را نمی دیدند ، یا مریض شدنشان و مردنشان را نمی دیدند. آدم هایی بودند که در روزگار خودشان آرام آرام ناپدید می شدند. یادی و خاطره ای می شدند ، با دمیدن روز های دیگر مبهم جلوه می کردند تا اینکه جذب فراموشی می شدند.

۳-عشق ، گذشته از همه خوبی هایش نعمتی خدادادی است.

۴-من تقریبا صد سال دارم ، و در طول این مدت خیلی چیز ها را دیده ام که تغییر و تحول یافته اند ، حتی جای ستاره ها در آسمان، اما هنوز چیزی را ندیده ام که در این کشور تغییر کند.

خاطره دلبرکان غمگین من/ گابریل گارسیا مارکز

 
 
۱- کهنسالی پیدا نمی شود که فراموش کند گنجینه اش را کجا پنهان کرده است.

۲- آنچه باید به حساب پیروزی زندگی گذاشت ضعف حافظه ی اشخاص سالخورده است، که چیزهای غیر اساسی را فراموش می کنند اما به ندرت پیش می آید که آنچه را واقعا برایشان جالب است از یاد ببرند.

3- به خست شهرت دارم چون هیچ کس باورش نمی شود تا این حد فقیر باشم.

4- هرکس از من بپرسد، همیشه عین حقیقت را به او می گویم: فاحشه ها به ام فرصت ازدواج ندادن.

5- سن آدم ربطی به سال های عمرش نداره بلکه بسته به احساسشه.

6- قبل از پنجاه سالگی، به طرزی غافلگیر کننده، یقین پیدا کردم که فانی هستم

7- هرکاری هم بکنی، باز امسال یا صد سال دیگر، بالاخره برای باد خواهی مرد. 

8- دهه ی ششم تعیین کننده بود چون به خودم آمدم و متوجه شدم تقریبا همه از من کم سن ترند. دهه ی هفتم پر التهاب ترین بود چون این تردید به جانم افتاد که دیگر فرصت برایم نمانده است و نباید اشتباه کنم. دهه ی هشتم پرالتهاب ترین بود چون امکان داشت آخری باشد.

9- زندگی چیزی شبیه رود متلاطم هراکلیتوس نیست که جاری باشد، بلکه موقعیتی است یگانه برای چرخیدن بربازن، یعنی بعد از این که یک طرف کباب شد می توانی نود سال دیگر باقی بمانی تا طرف دیگر هم کباب شود.

 

 

زنده ام که روایت کنم/ گابریل گارسیا مارکز

 

 

۱-فقط باید کتابهایی را بخوانیم که مجبورمان می کنند باز به سراغشان برویم

 

 

سفر خوش اقای ریس جمهور/ گابریل گارسیا مارکز/ مجموعه داستان کوتاه

 

 

1-غمزده بود چون اگاهی درستی از همه جیز داشت

2- من راستی راستی به خدا ایمان دارم ، اما این را بگم که اون کاری به کار ادم ها نداره ، در گیر کارهای مهم تریه

3-فقط شعره که غیب گوست.

 

 

از عشق و شیاطین دیگر/ گابریل گارسیا مارکز

 

 

1-     وقتی سعادت شفا ندهد ، هیچ دارویی چاره ساز نیست.

2-     اگر انسان دلایل معتبر داشته باشد ، هیچ دیوانه ای دیوانه نیست.

3-     من همیشه از همه چیز سر در می اورم جز مرگ

4-     من همیشه بر این باورم که خداوند بیشتر با عشق هم سو است نه با اعتقاد

 

 

ساعت شوم/ گابریل گارسا مارکز

 

 

1-  همین که ما را به امید خدا رها کرده اند ، خودش شلاق زدن است.

2-  کسی که یازده سر بچه دارد ، مجبور است بی طرف باشد .

3- هیچ لطفی نیست که برای کسی که شامل حالش می شود خرج برندارد.

۴- اگر مرد ها آبستن می شدند از بی شعوری درمی آمدند.