گرداب/ مجموعه داستان/ میخائیل شولوخوف
۱- در سکوت شب، صدای پا و صدای گلنگدن تفنگ دو نگهبان با وضوح در فضا پیچید . شب بی ستاره تیره و تار بود .دشت لاله های وحشی ماورای آن را تاریکی فرا گرفته بود.روی تپه ،پشت گندم زار ، در دره عمیقی، لابلای درخت هایی که در اثر سیل و توفان فرو افتاده بودند و بوی مست کننده ای از برگ های آنها به مشام می رسید ، ماده گرگی در حال زاییدن بود.مثل زن آبستنی که به هنگام چهار درد می پیچد و ناله می کند ، می نالید. خاک زیر خود را که خون آلود بود می جوید و در حالی که اولین بچه تر و زبر موی خود را می لیسید ، صدای دو تیر و فریاد آدمی را شنید. صدا از همان نزدیکی ها از بوته زار به گوش رسید. ماده گرگ گوش هایش را تیز کرد و در جواب فریاد و ناله بریده آدمی ، زوزه ای خفیف و خسته سر داد.
۲- در جنگ ، هر درختی ، مانند آدمی سر نوشت خاص خود را دارد.
۳-اتامان پسرش را در آغوش گرفت. بر دست هایش که داشت سرد می شد بوسه زد.لوله فولادی موزر را که عرق کرده بود میان دندانهایش فشرد و گلوله ای در دهان خود ، شلیک کرد.
۴- نا سلامتی زن باسوادی هستی. عینکم می زنی ولی نمی تونی بفهمی... خب خودت بگو این بچه رو چیکارش کنم؟واحدمون تا اینجا ده فرسخ فاصله داره. تموم راه رو پیاده آومدم، اینم بغلم بوده، می بینی ، پوست پاشنه پام ترکیده. تو که مدیر این پرورشگاهی این بچه رو قبول کن ، می گی جانداری؟ ولی بگو تکلیف من چیه؟ من چیکارش می تونم بکنم؟ به اندازه کافی از دستش رنج و عذاب کشیدم. یک کوه غصه خوردم...چی می شه کرد پسرمه...جگر گوشمه...
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد