۱- همه مان یک وقتی بچه های خوبی بودیم.

۲- چندین ساعت می شد که زور می زدم بخوابم ، اما بی نتیجه بود و همین طور غلت می زدم . داشتم داغون می شدم . چشم هام رو تاجایی که می تونستم محکم بستم و بنا کردم به گوسفند شمردن .پنجاه هزار تایی از اون حرومزاده ها رو شمرده بودم که یک هو اون ها شروع کردن به شمردن من . بی خیال گوسفند شمردن شدم...