پیری بد دردی است/ پرسیوال اورت/ مجموعه داستان های بااجازه/ ترجمه ی اسدالله امرایی

روسندو پرسید:" ببینم مو. می خواهم چیزی بپرسم."

موریسیو در صندوق عقب ماشین را محکم بست.

" تو می گویی ما پیر شده ایم؟"

موریسیو به همان درخت ها خیره شد و گفت:" زهرمار روسی. معلوم است که پیریم. پیرتر ار خودمان را ندیده ام این طرف ها، اما پیری مان آن قدر که تو خیال می کنی نیست. هنوز سر پا هستیم و می توانیم برویم شکار."


آپارتمان ایوا/ جاناتان لی دم/ مجموعه داستان های با اجازه/ ترجمه ی اسدالله امرایی

1- بدتر از این سراغ نداشت. او حسرت زندگی گذشته را نمی خورد. این مفهوم که باید به یک آپارتمان خاص می چسبید، هم فریبنده بود و هم سوزناک.

2- آپارتمان ها می آیند و می روند و این طبیعت و خاصیت آن هاست و او آن یکی را مدتی طولانی نگه داشته بود، آن قدر که حالا دیگر پیش از آن را به خاطر نمی آورد. 

3- عجب. آدم وقتی انتظار ندارد، وجودش به اثبات می رسد.


تلویزیون/ بن لوری/ مجموعه داستان های با اجازه/ ترجمه ی اسدالله امرایی

1- من هر روز سر کار همین کار را می کند، ولی کارش زیاد هیجان انگیز نیست. حالا به هر دلیلی کارش را در خانه و بر صفحه ی تلویزیون تماشا می کند که کاملا جذاب است. مسحور تمام حرکات ناخواسته اش می شود.

2- ناراحت می شود که هنرپیشه ای می تواند نقش او را به آن خوبی بازی کند. احساس بلاهت می کند که رفتارش کلیشه ای و قابل تقلید است.

3- آرزو می کند که کاش روشی وجود داشت و می توانست برای انجام دادن یا ندادن کاری، اختیار داشته باشد. اما از اختیارش خارج است. در جهان می شتابد، کمک می کند و می کشد و نجات می دهد و خرید و فروش می کند و دزدی و تجاوز می کند و احساس می کند و عاشق می شود و فرار می کند و می خندد و می گرید و می میرد و زنده می شود و می میرد و زنده می شود و می میرد و زنده می شود و می میرد و زنده می شود.

4-سرانجام لحظه ی بعد فرا می رسد. مرد مشتش را باز می کند و می فهمد چیزی که در مشتش است فکر نیست، بلکه یک سیم برق است. به پایین نگاه می کند و می بیند که سیم برق به تلویزیون وصل است.


مسابقه ی مرد چاق/ لوییز اردریک/ مجموعه داستان های با اجازه/ ترجمه ی اسد الله امرایی

1- کشیش مان ما را می ترساند و می گفت هرکدام از ما دو تا فرشته داریم: یکی فرشته ی محافظ است و دیگری فرشته ی گمراهی. فرشته ی دومی سعی می کند خوشد را به جای اولی جا بزند به همین علت است که می آمد. یک مرد آبی. گولش را خوردم. شب ها توی خواب به دیدن من می آمد.

ترجمه/ ملانی ری تون/ از مجموعه داستان های با اجازه/ ترجمه اسدالله امرایی

1- دانشجوهای من به بیست و نه زبان زنده حرف می زنند...

... بچه های من در مرکز سواد آموزی شاهد وقایعی بوده اند که هرگز درک نمی کرده اند، شاهد بوده اند که مردم هم دیگر را می کشند. داستان هایی برای گفتن داشته اند، اما زبان عاملی بوده که باعث شده کم بیاورند.

بلوچ/ مجموعه آدم ها/ احمد غلامی

1- جوانک دست کرد توی جیبش و یک چاقوی دسته استخوانی خون آلود بیرون آورد و گفت: "با این کشتم. می بینی؟" دوباره سکوت کردک. قیافه ی آدم ها عاقل و دیر باور را گرفتم که در برابر آدم های دیوانه به خود می گیرند. گلویم خشک شده بود. فانتا را سرکشیدم. جوانک چاقویی را که خون روی آن خشک شده بود لای دستمال پیچید و گفت: "دوستش داشتم، هرجا برم خونش با منه."

شطرنج باز/ مجموعه آدم ها/ احمد غلامی

1- مهم این است که غول ها ترک بردارند و او ترک برداشته بود. تلنگر کودکی یا دیوانه ای کافی بود تا او فرو ریزد.

2- فرو ریخت نه به اراده ی من، به اراده ی جمعی که دور صفحه ی شطرنج حلقه زده بودند و آرزوی باختش را داشتند.

بختک/ مجموعه کسوف/ قدسی قاضی نور

1- اگر بزند و واقعا اتفاق بیفتد چه؟! از او چه خواهم خواست؟ بچه که بودم همیشه یکی دو تا آرزوی دست به نقد داشتم که فورا دماغش را بچسبم و تا آرزوهایم را برآورده نکرده ولش نکنم. اما حالا اگر روی سینه ام بنشیند، می توانم فورا آرزویی بکن؟ آن قدر همه چیز برایم آرزو شده که نمی توانم یکیش را انتخاب کنم. آنقدر آرزوهایم را توی دورترین نقطه ی مغزم دفن کرده ام که یک قبرستان شده. آن قدر دور که هیچ وقت نتوانسته ام یک شاخه گل روی قبرشان بگذارم.

2- گفت: دس وردار! خودت می دونی اونی که اسمشو گذاشتی عقل همچینم عقل نیس! جرمایی که تو مغزت جمع شده دس و پاتو کرخ کرده، اسم ترساتو گذاشتی عقل! اسم بزدلیاتو گذاشتی عقل! اسم دوز و کلکاتو گذاشتی عقل! به من نگاه کن مث اینم. و تیله ی توی دستش را نشانم داد. نگاهش کردم، تا ته وجودش پیدا بود، درست مثل تیله ی توی دستش.

3- خندید: برا چی بترسم مگه چی می خوام؟ اینا همه مال منه! چرخید و به همه ی زمین و آسمان اشاره کرد. دیدم چقدر زمین برای من تنگ است. همه اش می خواهم کنار دستیم را هل بدهم تا جایی برای خودم پیدا کنم. آسمون برایم تنگ است، چقدر زور می زنم تا بتوانم نیم چرخی توی هوا بزنم!


زمزمه/ مجموعه کسوف/ قدسی قاضی نور

1- بچه دوست داری؟

سرخ می شود. می گوید: آره

 - دوست داری بچه داشتی؟

- نه!

- چرا؟

- نمی دونم. شاید می ترسم. اون می تونه همه ی منو تصاحب کنه.

- خب بکنه. خودتو می خواهی چیکار؟ بذار تصاحب کنه.

- من از تصاحب شدن می ترسم.

- چشمات که اینو نمی گه.


مارلون می‌میرد/ ساموئل بکت

۱- بعد از فروغلتیدن در خاک و آن حمام گِل و لجن، می‌توانم جهان پاک از لوثِ حضورم را بهتر تحمل کنم.

2- هیچ چیز، واقعی تر از هیچ نیست.

3-  اغماء برای آدم‌های زنده است.

4- همان‌طور که عده‎ای سفلیسی به دنیا می‎آیند، من جدی زاده شده بودم. و با جدیت تمام تلاش کردم که دیگر جدی نباشم، که زندگی کنم، که ابداع کنم. خودم خوب می‌دانم چه می‌گویم. اما با هر تلاش دوباره دیوانه می‌شدم، به حریم ِامنِ سایه‌هایم می‌گریختم. به دامان کسی که نه می‌توانست زندگی کند و نه از دیدن زندگی دیگران رنج می‌برد. می‌گویم زندگی کردن، بی آنکه معنا و مفهمومش را بدانم. من سعی کردم زندگی کنم. بی‌آنکه بدانم برای چه سعی می‌کنم. در نهایت، شاید بی‌آنکه خودم بدانم زندگی نیز کرده باشم.

5- از سست عنصری بدتر هم، چیزهای زیادی هست. اما مسئله واقعاً همین است؟

6-  نه، مسئله فهمیدن نیست. پس مسئله چیست؟ نمی‌دانم.

7-  متوقف شدن در حیص و بیص انجام کاری طاقت فرسا و شاید عبث، چیزی بود که ساپو به راحتی درک می‌کرد. چون بسیاری از کارها همین گونه هستند، بدون هیچ شک و شبهه‌ای و تنها راه برای پایان بخشیدن به آنها دست برداشتن از آنهاست.

8-  لحظه‌ای فرا می‎رسد که آدم از همه چیز دست می‌کشد چون عاقلانه ترین کار همین است، نا امید و سَرخورده، اما نه تا آنجا که آدم رشته‌ی همه‌ی کارهای انجام داده‌اش را پنبه کند.

9-      ایده‌ها بسیار شبیه همدیگرند، وقتی آنها را بشناسید می‌بینید شبیهند. زاده شو! فعلاً الهام فکری همین است؛ یعنی آنقدر زندگی کن که به گازکربنیک آزاد خو کنی، بعد به خاطر اوقات خوشی که بر تو گذشته تشکر کن و برو.

10- نه، شاد و خوش‌بخت نه، هرگز این‌گونه نبوده‌ام؛ بلکه همیشه آرزو می‌کردم که کاش شب هرگز به پایان نرسد و صبح هرگز فرا نرسد تا مردم از خواب بیدار شوند و بگویند، بجنبید، ما به زودی خواهیم مُرد! از این فرصت دوروزه‌ی زندگی نهایت استفاده را بکنیم.

11-مسئله این نیست. چون اصلاً مسئله‌ای در کار نیست. ندانستن این یا آن قضیه مهم نیست؛ یا باید همه چیز را بدانید یا هیچ چیز را...

12- شاید برای کسی که این همه مدت به عبث در انتظار فردا بوده‌است، دیگر فردایی وجود نداشته باشد.

13-   شکل پنجره مهم نیست، به شرط آنکه در آنسویش چیزی وجود داشته باشد.

14-   اگر می‌دانست که برای مجازات شدن، گناه کردن ضروری است، بی تردید، حیرت می‌کرد.

15- کسی که به اندازه‌ی کافی صبر کرده باشد می‌تواند تا ابد نیز همچنان صبر کند و منتظر بماند.

16- دانستن اینکه دفعه‌ی بعد بهتر عمل خواهید کرد، به نحوی غیر قابل تشخیص، بهتر از پیش، و در عین حال دانستن اینکه هیچ دفعه‌ی بعدی در کار نیست!!

17- آدم تا حد امکان سعی می‌کند توجه دیگران را جلب کند. آدمیزاد است دیگر.

18- اگر بخواهید از آدم‌ها حرف بزنید، باید خودتان را جای آنها بگذارید. کار دشواری نیست. تنها مسئله‎ای که هرگز نباید در موردش حرف بزنید خوشبختیِ شماست.