اولین برف / مجموعه داستانهای کوتاه / گی دو موپاسان
یک روز عصر که زن مثل همیشه به دسته کلاغها که در اطراف درخت ها چرخ میزدند نگاه می کرد نا خواسته شروع به گریه کرد . شوهرش از راه رسید . کاملا متعجب پرسید :
- چت شده ؟
او خوشبخت بود . او کاملا خوشبخت بود . هرگز به زندگی دیگر یا سرگرمی دیگری فکر نمی کرد . او در این سرزمین شوم به دنیا آمده بود . در آنجا بزرگ شده بود . جسم و روحش در آنجا در خانه خودش در آسایش بود . او نمی فهمید که آدم ها می توانند در زندگی جویای حوادث یا تشنه شادی های متفاوت باشند . او اصلا نمی فهمید که برای بعضی از آدم ها باقی ماندن در یک مکان در چهار فصل سال طبیعی نیست . به نظر می رسید که نمی داند برای عده زیادی از مردم بهار، تابستان ، پائیز و زمستان لذت های تازه در سرزمین های تازه به همراه دارد .
زن نمی توانست چیزی در پاسخ بگوید و تند تند اشک هایش را پاک می کرد . سر انجام با حالتی متاثر با لکنت گفت :
- من ...من ...من کمی افسرده ام ... کمی کسل می شوم .
اما از گفتن این حرف ترسی او را فرا گرفت و فورا گفت :
- و خب ... من ... من کمی سردم شده .
...
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد