یوزپلنگانی که با من دویده اند/ بیژن نجدی
۱- ما توی کله خودمان دفن شده ایم.
۲- برای میر اقا زندگی اش مثل سالها بود که نمی توانست فقط یک فصلش را دوست داشته باشد.
۳-آنها پیاده شدند و راننده نتوانست برای چیزی که از اتو مبیل بیرون می رفت کلمه ای بهتر از تنهایی پیدا کند ، همانطور که مردم پیاده رو تنوانستند بفهمند مردی بی انکه وجود داشته باشد بازو به بازوی زنی از کنارشان می گذرد.
۴-با همین چشم ها دیدم که مردم بچه هاشونو شوهراشونو بغل کردن و رفتن ... بعد من دستامو باز کردم دنبال یه کسی بودم یه چیزی ، دیدم یه چتر توی دستمه اونو بغلش کردم ، یه رویا که ابی بود...
۵-در سه شنبه خیس زیر چتر ابی و در چادری که روی سرتا سر لاغری اش ریخته شده بود از خانه بیرون رفت باران بامدادی با صدای پارچه روی چتر می بارید پاییز خودش را به انجا می زد باد چادر را از تن ملیحه دور می کرد و چتر را از دستش می کشید.
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد