یوزپلنگانی که با من دویده اند/ بیژن نجدی

 

۱- ما توی کله خودمان دفن شده ایم.

۲- برای میر اقا زندگی اش مثل سالها بود که نمی توانست فقط یک فصلش را دوست داشته باشد.

۳-آنها پیاده شدند و راننده نتوانست برای چیزی که از اتو مبیل بیرون می رفت کلمه ای بهتر از تنهایی پیدا کند ، همانطور که مردم پیاده رو تنوانستند بفهمند مردی بی انکه وجود داشته باشد بازو به بازوی زنی از کنارشان می گذرد.

۴-با همین چشم ها دیدم که مردم بچه هاشونو شوهراشونو بغل کردن و رفتن ... بعد من دستامو باز کردم دنبال یه کسی بودم یه چیزی ، دیدم یه چتر توی دستمه اونو بغلش کردم ، یه رویا که ابی بود...

۵-در سه شنبه خیس زیر چتر ابی و در چادری که روی سرتا سر لاغری اش ریخته شده بود از خانه بیرون رفت باران بامدادی با صدای پارچه روی چتر می بارید پاییز خودش را به انجا می زد باد چادر را از تن ملیحه دور می کرد و چتر را از دستش می کشید.

 

 

دوباره از همان خیابان ها/ بیژن نجدی

 

 

۱- چشم هایش انقدر احمق بود که می توانست لبخندش را لو بدهد. 

۲- قطار رفت و سراسر ایستگاه باز هم افتاد زیر یک شنبه ای که صدای ابری شدنش به گوش نمی رسید.

۳- انگار یک تکه اسفنج توی من راه رفته و تمام آب مفصل هایم را مکیده بود.

۴- یکی از روزهای ته تابستان بود افتاب دیگر زورش نمی رسید عرق کسی را در بیاورد ، پیاده رو افتاده بود زیر پای زنهای بی چادر ، خا نم های چادری...

۵-انقدر نشستم تا یک غرو ب پر از رطوبت از کنار ما رد شد .چراغ های خیابان روشن شد بی سر و صدا ، تاریکی از توی سفالها ریخت توی خیابان

۶-عالیه به سمت پنجره رفت . پاییز برگ شده ای از کوچه می گذشت.

۷-تا وقتی که می توانیم خیال بافی کنیم چرا باید فکر کنیم.

۸- شاید هر پنجره ای حالا یک اشتباه است.

۹-هیچ لحظه ای از دیروز او و یا فردایش به پایان ناپذیری همین لحظه نبود که می دانست دارد می میرد.