آذر/ مجموعه کتاب آذر/ علی خدایی

 

ما از یخچال شیشه ی آب را بر می داریم، می نوشیم. ظرف میوه را، شیشه های سس را، اما آذر آن ها را در یخچال می گذارد. ما همه چیز را کثیف می کنیم، او می شوید. آذر پیش از مادر بودن چه شکلی داشت؟ من چه شکلی داشتم؟ امروز وقتی لیوان چای بچه ها را می شستم، به مایع ظرف شویی او، اسکاچ او، حوله ی ظرف خشک کنی او دست می زدم... برای بچه ها مادرشان است، اما آذر من رفته است. آذر که در همه ی این ها که باقی گذاشته و من یکی یکی آن ها را پیدا می کنم.


 

فرهاد/ مجموعه کتاب آذر/ علی خدایی


خیلی دوست دارم که تو صبح ها منو می رسونی. پهلوت می شینم. تو آواز می خونی. می گی این آهنگ نه، اون یکی برای صبح ها بهتره. بعد دور می زنی و دم در مدرسه پیاده م می کنی.


 

سهراب/ مجموعه کتاب آذر/ علی خدایی


۱- بند کفش ها را باز کرد. کفش ها و جوراب ها را در آورد. پاهایش را که روی پله گذاشت، صورتش جمع شد. پاهایش را روی زبری سنگ پله کشید. کیفش را برداشت. باز کرد. کتاب ها و دفترها را بیرون گذاشت و مداد را برداشت. دفتر را باز کرد. پایش را روی صفحه ی کاغذ گذاشت و با مداد دور پا را خط کشید.

۲- دست را بالا آورد و تخم را نگاه کرد. "هنوز به دنیا نیومدی." انگشت ها را دور تخم گرفت. "به دنیا نیایی حالا تو دست من."

پنج شنبه ها/ مجموعه کتاب آذر/ علی خدایی


فرهاد و سهراب کفش های شان را در می آورند. فرهاد می گوید: "چه قدر خیس و خنکه. ببین آذر، ببین بابا... خیلی خنکه."
آذر کفش هایش را در می آورد. من هم. فرهاد دراز می کشد. آذر می گوید: "خنکه." چشم هایش را می بندد. گره روسری را شل می کند. فرهاد آسمان را نگاه می کند.


 

گربه/ مجموعه کتاب آذر/ علی خدایی


۱- این گربه ی دومی قیافه ی بدبختی داشت. چشم هایش باز نمی شد. کثیف بود و به قول سهراب "اسم هم نداره" بود. کلی کش و پارچه و نخ دور گردنش بسته بودند.

۲- آخرهای شب گربه نان نمی خورد، شیر نمی خورد، چشم هاش هم که باز نمی شد و تازه پارچه ی آبی ته جعبه کفش هم نه چروک خورده و نه کثیف شده بود.