زندهام که روایت کنم/ گابریل گارسیا مارکز
1- همیشه میتوان مقصری پیدا کرد تا بار تقصیر بر دوش خودمان نباشد.
2- نویسندهی جدی نمیتواند بدون علت موجه و متقاعد کننده پرسوناژی را سر به نیست کند.
3- این قصه دیگر متعلق به گذشته است. الان چیزی که اهمیت دارد داستان بعدی است.
4- دو ایراد اساسی هر ادیب تازه کار: ناشیگری در نگارش و عدم شناخت عواطف انسانی
5- فقط باید کتابهایی را بخوانیم که مجبورمان میکنند باز به سراغشان برویم.
6- عادت به روایت طرحهای موازی سزاوار شماتت نیست بلکه باید همدلی را برانگیزد: هراس از نوشتن میتواند به قدر ترس از ننوشتن غیر قابل تحمل باشد.
7- ژرمن وقتی مقاله را تا آخر خواند، بیآنکه حتی نگاهی به من بیندازد یا کلمهای بر زبان بیاورد آن را ریز ریز کرد و روی زمین، کنار زبالهها و ته سیگارها و کبریتهای سوختهی جاسیگاریهای خالی پاشید. هیچ کس چیزی نگفت؛ حالشمان هم تغییری نکرد و بعدها نیز هرگز در اینباره حرفی نزدند. اما درسی که گرفتم هنوز هم برایم مفید است و مانع از آن میشود که از روی تنبلی یا عجله تسلیم وسوسهی مخربی بشوم که آدم را تشویق میکند تا مطلبی را صرفاً برای رفع تکلیف بنویسد و حرمت قلم و متن را نادیده بگیرد و به این طریق از زحمتِ فکر کردن و کلنجار رفتن با کلمات خلاص شود.
8- پرسوناژها از هیچ پدید نمیآیند.
9- حتی واقعیت هم جعلی جلوه میکند وقتی بازآفرینی ادبیاش معیوب باشد.
۱۰-زندگی به من آموخت که یکی از مفیدترین رازهای موفقیت این بود که قابلیتم را برای رمز گشایی از هیروگلیفهای واقعیت تقویت کنم بیآنکه نیاز باشد دری بکوبم یا چیزی را بپرسم.
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد