ما سر باز بودیم ...و ما که سر باز بودیم ، پیش خود می پنداشتیم که در آن گل و شل در آن باران های یکنواخت پایان ناپذیر ، در آن حماقت های گو نا گونی که از ما و از دیگران سر می زد و دراندوه و ملال خودمان و دراندوه و ملال دیگران توانسته ایم آنچه را که درعرف به اش شناعت می گویند بشناسیم .

اما نه : حقیقتش اینکه برای شناختن قیافه واقعی شناعت هنوز می بایست چند ماهی صبر کنیم ، می بایست زمستان بگذرد بهار نیز بیاید در قلب تابستان زیر تابش جهنمی افتاب داغ تابستان با این چهره کریه آشنا بشویم . هنوز زود بود . هنوز چند ماهی وقت داشتیم . هنوز تو زمستان بودیم ... و هنوز کو تا بهار ؟ کو تا تابستان؟