لاک/ جلال آل احمد

ماها تو این زندگی تنگمون هی پاهامون به هم می پیچه و رو سر و کول هم زمین می خوریم و خیال می کنیم تقصیر اون یکیه، غافل از این که این زندگیمونه که تنگه و ماها رو به جون هم می ندازه...

سنگی بر گوری / جلال آل احمد

1- آدمیزاد به هر صورت خودش را از تک و تا نمی اندازد .

2- یک عمل خیر روی دیگر سکه شر است . شری باید باشد تا خیر من در کفه مقابلش جا بگیرد.و من حتی در این صورت تحمل شر را نداشته ام و به رسمیت نشناخته ام.

3- اصلا باید گرفتار بود و دید که آدم چه براحتی تن به هر وسوسه ای می دهد ؛ و دنیای ذهنش به هر امایی چطور از اساس خراب می شود . عین یک برج کبریتی .

4-به جای دق کردن بهتر است به پیشباز واقعه برویم .

5-  " هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش" .

مدیر مدرسه / جلال آل احمد

۱-دیدم دارم خر می شوم . گفتم مدیر بشوم مدیر دبستان! دیگر نه درس خواهم دادو نه دم به دم وجدانم را میان دوازده و چهار ده به نوسان خواهم آورد و نه مجبور خواهم بود برای فرار از اتلاف وقت در امتحان تجدیدی هر احمق  بی شعوری هفت بدهم تا ایام آخر تابستانم را که لذیذترین تکه تعطیلات است نجات داده باشم.

۲-خدایا دیگر چه اتفاقی افتاده است؟ من که دیگر جانم به لبم رسید! هی تصمیم می گیرم ول کنم و هی بی حالی نمی گذارد.

۳- ...چاییم را که خوردم روی همان کاغذ های نشان دار دادگستری استعفا نامه ام را نوشتم و به نام هم کلاسی پخمه ام که تازه رئیس فرهنگ شده بود دم در پست کردم.

سه تار / جلال آل احمد / مجموعه داستان

۱-نتوانسته بود چنان ساز بزند که خودش را به گریه بیاندازد .یا مجالس مناسب نبود و مردمی که به او پول می دادند و دعوتش می کردند نمی خواستند اشک های او را تحویل بگیرند و یا خود او از ترس اینکه مبادا سیم ها پاره شود زخمه را خیلی ملایم تر و آهسته تر از آنچه که می توانست بالا و پایین می برد...

۲-دنباله سوت کوتاه و نکره یک کشتی را در هوا قیچی کردند. یک قایق موتوری زیر اسکله گمرک ایستاد و از نفس افتاد. در میان نخلستانهای آن طرف شط ، انگار مهی آمیخته با گرد و خاک موج می زد و برق چشم انسانی که زندگی از او گریخته بود ، در آن میان سر گردان بود.

۳-و فحشم را با چنان خشم و نفرت به صورت جوانک پرتاب کردم که آن را فهمید...

۴- هنوز از فکر عبد الله بیرون نرفته بودم و هنوز خطوط خسته به عرق نشسته  و صورتش را که زورکی به خنده در امده بود و از هم گشوده شده بود ، جلوی چشم داشتم و محبت دریغ شده ای که می باید نسبت به او می کردم ، روی دلم سنگینی می کرد.