۱- می دانید که با وجود پیری و ناتوانی چند روز است که دست به کار شده ام. روز اول روشنایی بعد آسمان ها آب ها سنگ ها کلوخ ها و غیره را درست کردم... (قدری تامل می کند) اینک می خواهم یک یادگار پاینده ای از خود بگذارم و قدرت نمایی بکنم. از این رو مشیت و اراده ی من بر آن قرار گرفت تا روی این زمینی که در منظومه ی شمسی و در خانواده ی خورشید است یک دسته جانور بیافرینم و پادشاهی  "آدم" نام به صورت خودم درست کرده بر آن ها بگمارم تا بر همه ی موجودات فرمان روایی داشته باشد.

۲- ساختن آدم به خیالت کار آسانی است؟ مگر ندیدی یک ساعت پیش جلوی آینه ی قدی میمون ها را شبیه خودم درست کرد تا برای ساختن آدم دستم روان بشود؟

۳- نمی دانی چه قدر خسته شده ام. اما می ترسم میانش باد بخورد و دستم پی کار نرود. سر پیری چه هوس هایی به کله ام زده! باشد.. می روم زودتر آدم را درست بکنم. بعد دیگر آسوده خاوهم شد. می روم توی رختخوابم می افتم. یکی از حوری ها را می گویم بیاید پاهایم را بمالد تو به من فرنی می دهی روی زمین را تماشا می کنیم و می خندیم... همچین نیست؟

۴- خیلی خوب شد که ما را از بهشت بیرون کردند. اقلا این جا کشیک چی نداریم و آسوده با هم خوش هستیم.