بیسکویت لجنی/ مجموعه رگبار/ میثم کیانی
1- پاسدار سربازی است که از حریم ارضی پادگان مراقبت می کند. پس مگسک توی شکاف طبلک، زیر خال سیاه. نفس حبس می شود تا خال سیاه از روی ران تا دماغ مرد بالا و پایین نرود.
2- آره بابا خودم دیدم، نامرد نمی دونم کجاش بود، گرفته بود به دندونش و دِ برو که رفتی... ژ- 3 است دیگه... سرو چرخ کرده بود بی انصاف... با ماشین آتش نشانی... تا اینجاها پاشیده شده بود خب...
3- - می دونی از این پایین شکل چی هستی؟
کمرش را صاف کرد و اسلحه را فشار داد به سینه اش:"نه."
- شبیه بیسکویت، از اون درازاش.
صدای خنده اش مثل مالش خرده شیشه بود.
- این لباسا که قهوه ای نیست، لجنیه.
+ نوشته شده در ساعت توسط فوژان
|
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد