۱- مرد گفت: " پریا هیچی نگفتن/ زار و زار گریه می کردن پریا/ مث ابرای بهار گریه می کردن پریا."

دختر غلتی زد و گفت: "بابا، مگه نه که این قسته تو اون کتابه مال یه مرد کهنه است که موهای سفید داره؟"

مرد گفت: "چرا دخترم... ولی اون مرد کهنه نیست. پیره."

دختر گفت: " خب. اون مرد پیره، که کهنه نیست، ننوشته پریا چرا گریه می کردن؟"