1-     دستش را باز کردم، خودکارم را از جیبم در آوردم. شماره تلفن تازه ام را در کف دستش نوشتم. وقتی می نوشتم دست چپم که زیر دستش بود می لرزید و باران انگار روی شماره ها می دوید.

 

2-     گفت: "پیرهنتو در بیار. بذار تنت بارون بخوره."

پیراهنم را درآوردم. باران بر شانه هایم می کوبید.

"توچی؟"

پیراهنش را در آورد و دست کشید روی پستان هایش. باران بر آن ها می بارید و پستان ها همچون کله ی بچه گربه ای از زیر دستش سر بیرون آوردند. دستش را که به تمامی برداشت، نگاهم همراه قطره های باران از سینه هایش لغزید.

به باغچه ی مهد کودک رسیدیم، گفت: "تاب بخوریم؟"

گفتم:"سرسره بهتر نیست؟"