۱-حسابی گرم شده است ، بهار رو به آخر است ،گاهی هوا دم دار می شود تو چهار دیواری عینهو بن چاه خفه می شود . شرجی نفسمان را می برد ، ابر های عقیم بره بره آسمان را می پوشانند ، انگار که رو چهار دیواری سر پوشی از ابر و آتش گذاشته باشند . تمام پوست تنمان می جوشد، تمام تنمان عرق سوز می شود . عین گوشت تازه آهو ، قرمز می شویم.

۲-می نشینم کنارش ، سکوت می کنم ، به همدیگر نگاه می کنیم ، لبخند می زند سرش را می اندازد پایین ،دلم می زند ، چه هوسی کرده ام برای بوسیدنش ، چه غو غایی تو دلم به پا شده ، تمام جانم شور و اشتیاق شده ، اگر جلو خودم را نگیرم بعید نیست که یک هو بغلش کنم و به تمام تنش بوسه بزنم،دلم می خواهد صورتم را فرو کنم تو موهاش و بو بکشم ، دلم می خواهد آنقدر لبانش را ببوسم که خون بیاید ، باز نگاهم می کند ، یک لحظه نگاهمان در هم می شود و لبخند می زنیم ، هر دو سرمان را می اندازیم پایین ...