همسایه ها / احمد محمود
۲-می نشینم کنارش ، سکوت می کنم ، به همدیگر نگاه می کنیم ، لبخند می زند سرش را می اندازد پایین ،دلم می زند ، چه هوسی کرده ام برای بوسیدنش ، چه غو غایی تو دلم به پا شده ، تمام جانم شور و اشتیاق شده ، اگر جلو خودم را نگیرم بعید نیست که یک هو بغلش کنم و به تمام تنش بوسه بزنم،دلم می خواهد صورتم را فرو کنم تو موهاش و بو بکشم ، دلم می خواهد آنقدر لبانش را ببوسم که خون بیاید ، باز نگاهم می کند ، یک لحظه نگاهمان در هم می شود و لبخند می زنیم ، هر دو سرمان را می اندازیم پایین ...
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد