مسئله برای من باور کردن یا باورنکردن است، نه " بودن" یا " نبودن"؛ زیرا من همیشه بوده‌ام. در همه‌ی سفرهایم، پای پیاده، در دل کجاوه‌ها، روی اسب‌ها و درون اتومبیل‌ها، وقتی که برف و بوران جاده‌ها را مسدود می‌کرد یا آن زمان که از میان درختان گل می‌گذشتم. در آن غروبی که به شهری می‌رسیدیم و به سراغ مهمان‌خانه‌اش می‌رفتیم. یا در سحری که باران برسرمان می‌ریخت و در خانه‌ی رعیتی را می‌کوفتیم که پناهمان بدهد، در صبحی که تک و تنها به میدان دهی می‌رسیدیم و از سر چاه آب برمی‌داشتیم و می‌خوردیم. اگر یکی از زن‌هایم همراهم بود و یا اگر تنها بودم، همیشه بوده‌ام. یا اگر برایتان ثقیل است جور دیگر بیان می‌کنم . احساس می‌کنم که همیشه می‌توانم باشم. ولی درد من این است نمی‌دانم آسمان را قبول کنم یا زمین را، ملکوت کدام یک را؟