1- کشیش مان ما را می ترساند و می گفت هرکدام از ما دو تا فرشته داریم: یکی فرشته ی محافظ است و دیگری فرشته ی گمراهی. فرشته ی دومی سعی می کند خوشد را به جای اولی جا بزند به همین علت است که می آمد. یک مرد آبی. گولش را خوردم. شب ها توی خواب به دیدن من می آمد.